تبليغاتX
سروشنامه - بی خیالی
اینجا برای خودم می نویسم

ساعت از یک نصفه شب گذشته ،بی خوابی زده به سرم ، کمتر پیش آمده انقدر عصبی باشم. منظورم از عصبی یکجور احساس خیلی متفاوت است ، یعنی وقتی به معنی واقعی کلمه اعصابت داغون است ، و هر چی زور می زنی اشکت در نمی آید که آرام بگیرد ، و هیچ آدمی هم دم دستت نیست که از خودت بدبخت تر و مظلوم تر باشد تا  بگیری کتکش بزنی عقده هایت خالی شود ، و تازه اگر هم دستت برسد وقتی زل بزنی به چشمهایش و مظلومیتش را از تهشان بخوانی ، ته دلت بدجوری می لرزد ، طوری که جای کتک زدنش دوست داری تنگ بگیریش در آغوشت و به جای هر دوتایتان گریه کنی...
زده ام به سیم بی خیالی ، خیلی وقت است ، یعنی دارم عادت می کنم ، ولی گاهی که به عمقش نگاه می کنم می بینم من بی خیال نشده ام ، فقط همه ی این مدت خودم را زده بودم به بی خیالی. شاید خودم را گول می زدم ، شاید بقیه را ، مثل این است که یک زخم کاری خورده باشی ، بعد تلاش کنی به خودت ثابت کنی که "درد ندارد" ،یا "اصلا دردش برایم مهم نیست" ، ولی درد ذره ذره وجودت را می سوزاند. بگذریم که این نیز بگذرد ، وای بر ما...

  | لینک  |