مناطق محروم ، پله صعود قدرت مداران
به جرات می توان گفت طی 30 ساله پس از انقلاب اسلامی ، هیچ دولتی به اندازه دولت نهم محرومیت زدایی از مناطق روستایی و خدمت به مناطق محروم را محوریت شعارهای خود قرار نداده است. محبوبیت احمدی نژاد و دیگر همفکران وی در دولت نهم بین شهروندان مناطق روستایی و شهرستان های کشور ، مدعایی قوی بر گفته فوق است.
از سوی دیگر ، باید اذعان داشت اکثریت جمعیت کشور را شهروندان این مناطق محروم تشکیل می دهند.
نباید غافل شد از این مقوله که متاسفانه امروز ، هنوز شهروندان روستایی از بینش سیاسی کافی نسبت به اموری که در سطح وسیع در کشور در جریانند ، برخوردار نیستند.
|
شعارهای پوپولیستی همچون «آب و برق مجانی» ، «کمک به وضعیت معیشتی روستاییان» ، «توسعه مناطق روستایی» و «گسترش ساخت و ساز عمرانی» ، همه و همه وسیله بسیاری قدرت طلبان اصولگرا طی سالیان اخیر برای کسب رای از این مناطق بوده است. |
جمعیت کثیری که هنوز بسیاری وقایع سیاسی روز را آنطور که هست و آنطور که باید باشد نمی بینند.
عدم دسترسی کافی روستاییان به رسانه های جمعی کشور و فاصله زیاد جمعیت مناطق محروم از تحلیل های سیاسی روز و تا حدودی فقر اطلاعاتی در این مناطق ، همه و همه دست به دست هم داده اند تا ساکنان این مناطق ، با دیدی بسته نسبت به شرکت در انتخابات اقدام نمایند. این بینش محدود ، می تواند پله مناسبی باشد برای صعود قدرت مداران بر صندلی قدرت.
در این بین ، طرح شعارهای ساده و کلی ، استفاده از احساسات روستاییان و وعده و وعید دادن به روستاییان برای حل مشکلات ، راهکار خوبی است که چه بسا بسیاری سوداگران صندلیهای دولتی، ممکن است از امروز برای کسب رای از جمعیت کثیر ساکن مناطق محروم کشور در نظر گرفته باشند و چندان از واقعیت دور نیست اگر بگوییم بسیاری دولتمردان غیرمردمی طی سالیان گذشته ساده نگری روستاییان را ابزار رشد خود قرار داده اند.
شعارهای پوپولیسی همچون «آب و برق مجانی» ، «کمک به وضعیت معیشتی روستاییان» ، «توسعه مناطق روستایی» و «گسترش ساخت و ساز عمرانی» ، همه و همه وسیله بسیاری قدرت طلبان اصولگرا طی سالیان اخیر برای کسب رای از این مناطق بوده است.
از سوی دیگر بینش سیاسی کوتاه روستاییان ، سبب می شود بسیاری اقدامات هر چند کوچک مسئولین در این مناطق ، بزرگ جلوه کند.
.شهروندانی که در دید آنها حتی ایجاد چند پارک محلی در منطقه ، اقدام مثبت عظیمی تلقی میشود.
کمتر از یک سال ، به انتخابات ریاست جمهوری دهم باقی مانده است و مردم مناطق دورافتاده کشور ، از جمله شهرستان های فارس ، همچنان با محرومیت دست و پنجه نرم می کنند. شاید بتوان گسترش بینش سیاسی مردم در شهرستان های فارس را ، به مثابه پیشگیری پیش از درمان دانست. پیشگیری از تکرار اشتباهات گذشته و پیشگیری از این که روستاییان فارس تحت تاثیر برخی شعارهای عوام فریبانه ، گرفتار انتخابی چشم بسته و احساساتی شوند.
انتخابی که نه فقط سرنوشت آنها ، بلکه سرنوشت 70 میلیون نفر جمعیت شهری و روستایی را رقم خواهد زد.

پیچ رادیو رو هی می چرخونم. آنتن به آنتن می شه ، لابلای خش خش هایش ، صداهای نیمه مبهمی می شنوم.. ظاهرا رادیو داره فخر فروشی های یکی از این فیلسوف ها رو پخش می کنه. یارو سرفه ای می کنه و لابلای حرف هایش چیزهایی با سواد سیکل خودم می فهمم: «فلسفه سقراط پایه گذار چیزی بود که امروز فاشیسم خوانده می شود. بر خلاف تصویر منفی که امروز از سوفیست ها ارائه می کنند ، محوریت تفکر آنها اصول دموکراسی بوده... سوفیست ها معتقد بودند حقیقت وجود خارجی ندارد ، این ذهن انسان هاست که حقیقت را تعیین می کند و بنابراین ، هر انسان حقیقت خاص خود را باور دارد. به همین دلیل هم بود که اعتقادی به تعیین ارزش های واحد برای همه انسانها نداشتند و از آنجایی که به نظر آنها حقیقت ، وجود خارجی نداشت ، این عقل جمعی انسانها بود که همه چیز را تعیین می کرد. در همین حال سقراط عقیده داشت حقیقت چیزی ماورای تصور همه انسانهاست. سقراط معتقد بود ما از حقیقت ، فقط سایه آن را می بینیم. او برای این که بتواند نظریات خودش را توجیه کند ، حقیقت و ارزش را چیزی خارج از جهان مادی تصور می کرد. چیزی که همه انسانها باید به آن الزام داشته باشند و پیرو آن باشند ، این تفکر پایه گذار فاشیسم بود.تفکری که... خش...ویز...شتلق...خشخشخش....ووووییییز....»
صدای خش خش رادیو کم کم بلند می شود. صدای یارو فیلسوفه رو نمی تونم دیگه بفهمم. برای همین باز پیچش رو می چرخونم. این دفعه رادیو میافته روی موج یک کارشناس ادبیات خارجی:« اوریانا فالاچی ، نویسنده ایتالیایی در بعضی آثارش از خاطرات 3 ساله خود با آلساندرو پاناگولیس می نویسد. پاناگولیس تفکر سیاسی خاص خود را داشت. وی معتقد بود ایدئولوژی بلای بزرگ قرن بیستم است. پاناگولیس ، ایدئولوژی را نوعی بیماری سیاسی می دانست که ناقل آن مگس ها ، یا همان روشنفکران کوته فکر ایدئولوگ اند. پاناگولیس عقیده داشت ایدئولوژی از انسانها ماشین می سازد ، ماشینهایی که فقط در همان قالبهای تعریف شده عمل می کند...وووووووووووووووووبوم!» صدای ناهنجار رادیو ، گوشمو کر میکنه! باز میافته روی خط فلسفه:« بر اساس این نظریه ، هر تزی آنتی تز خودش را از درون می پروراند ، این آنتی تز به مرور زمان هی بزرگ و بزرگتر می شود ، تا اصلا تز اولیه را نابود می کند...خشخشخشخشخشخشخ....»
پیچ رادیو رو 180 درجه می چرخونم! یه کارشناس روانشناسی داره حرف میزنه ، این باز حرفاش به نسبت قابل فهم تره:« بر اساس بعضی تئوری های روانشناسان قرن بیستم ، بسیار اوقات عقل گروهی بر عقل فردی موجودات حاکم می شود. این مسئله در مورد همه حیوانات صدق می کند. چوپان ها همیشه با استفاده از همین قانون گوسفندان را حرکت می دهند. چوبان با حرکت چوب خود گوسفند اول را حرکت می دهد ، اولی که حرکت کرد ، بقیه گله هم پشت سرش حرکت می کنند. جالب است بدانید که اولین نظریه پردازی که..»
خسته میشم از این همه نظریه پردازی! باز پیچ رو می چرخونم. ایندفعه موسیقی سنتی ایرانی به تورم می خوره. صدای تار و تمبک بلند شده. خواننده می خونه: «کس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من...»
منم همراش می خونم:«چون قافیه تنگ آید ، شاعر به جفنگ آید»
فکر کنم رادیو هم به جفنگ گفتن افتاده ، بهتره خاموشش کنم!
روز خبرنگار ، بهانه ی خوبی است تا آدم برای یک بار هم که شده دست از سر این اجتماع بیچاره بردارد و کمی هم از خودش بنویسد. به همین مناسبت یادداشتی را برای روزنامه نوشتم که می خوانید:
من یک خبرنگارم!
من یک خبرنگارم! یعنی همه اینطور می گویند. خودم هم فکر می کنم خبرنگار باشم.
من یک خبرنگارم! می گویند من رسالت خطیری را بر عهده دارم. می گویند چشم و گوش جامعه هستم. می گویند شغل من یک وظیفه مقدس است.
من یک خبرنگارم! کار دقیقم این است که هر روز توی سه چهار تا جلسه بشینم و هرچیزی مدیران گفتند از اول تا آخر بی هیچ کم و کاست بنویسم تا کاغذهای روزنامه سیاه شود. البته فقط چیزهایی را می نویسم که آنها خوششان بیاید. قبل از چاپ همیشه خبرم را به مدیرها نشان میدهم تا مبادا خدای نکرده به تریش قبای کسی بربخورد.
من یک خبرنگارم! هنوز یک موتورسیکلت لکنته ی درب و داغون زیر پایم است ، ولی خب ، دارم پولهایم را جمع می کنم تا یک پراید بخرم.
من یک خبرنگارم! هر روز بیشتر از دیروز رشد می کنم ، چون هر روز تعامل و ارتباط مثبت بیشتری با مدیران پیدا می کنم. به برکت آگهی و رپرتاژ و هزار چیز دیگر هر روز حقوقم بیشتر می شود. اصلا مگر بدون رپرتاژ هم زندگی می چرخد؟ کی می تواند با ماهی دویست هزاز تومان زندگی زن و بچه اش را بچرخاند؟
من یک خبرنگارم! از زندگی ام «آفیش» رفتن و شرکت فعالانه در جلسات را خوب یاد گرفته ام. توی این جلسه ها که می نشینم ، برگ خبر پت و پهنی را که لوگوی روزنامه ام رویش نقش بسته از کیف در می آورم و به آن افتخار می کنم. هر چند این روزها برگ خبر دیگر کهنه شده. میخواهم با پولی که از رپرتاژها در می آورم یک واکمن بخرم.
من یک خبرنگارم! توی هر جلسه ای که می نشینم ، با رفقای همکارم درباره همه چیز حرف میزنیم ، از آبگوشت کله گرفته تا غیبت این و آن کردن!
من یک خبرنگارم! رقابت سختی در انعکاس صدای مدیران با همکارانم دارم. دوست ندارم همکارهایم سهم رپرتاژ من را بگیرند.برای همین هم به محض این که فرصتی دست بدهد زیرآب بقیه را می زنم!
من یک خبرنگارم! هر سال روز خبرنگار همه اداره ها از من تجلیل می کنند و توی این یک هفته کلی ربع سکه و نیم سکه و تمام سکه گیرم می آید و کلی به خودم افتخار می کنم که با موفقیت توانسته ام همه حرفهای مدیران را انعکاس بدهم.
و دست آخر این که آنطور که می گویند من یک خبرنگارم!ولی خب ،راستش هنوز ته دلم یک کم شک دارم ،انگار خودم هم نمی دانم چی هستم...

