تبليغاتX
سروشنامه
اینجا برای خودم می نویسم

پیش نوشت: برای حال و هوای این روزهایم...
                                                       ***
طرفهای ظهر ، منتظر زنگت بودم. از آن تلفن های باحال همیشگیت ، که برای من هیچوقت تکراری نمی شود. شور می زدم، دل توی دلم نبود ، هر روز همینطوری می شود. می دانم همین ساعت زنگ می زنی ، وقتش که می رسد دست و پایم را گم می کنم ، مغزم کار نمی کند و دوست دارم همه این کاغذبازی های مسخره را تمام کنم ، دوست دارم  صدای «الو» گفتنت را از پشت گوشی بشنوم ، یک «عزیزم» کشدار بگویی و اوضاع و احوالم را بپرسی ، بپرسی که مثلا امروز کارهای شرکت چطوری پیش رفت ، اخلاق آقای رئیس چطوری بود ، ناهار چی خوردم ، با کی ها حرف زدم و از این سوال ها که من خیلی باهاشان حال می کنم ، و تو انگار عمدا هی کشش می دهی. یکجور کلافگی دردناک! خب ، امروز هم مثل روزهای دیگر. دلم فقط می خواست باهات حرف بزنم ، مهم هم نبود بقیه چطوری نگاهم کنند.


ادامه مطلب
  | لینک  | 

پیش نوشت: این را دو سه ماه پیش نوشته بودم ، فکر کردم خیلی مزخرف شده ، تا این که بالاخره چند روز پیش جایی خواندمش و از قضا ازش استقبال شد. این بود که متن بازنویسی شده را گذاشتم اینجا.
***
نسیم ملایمی روی صورت «سیدرضی» سر می خورد.دستی به ته ریشش کشید و با یک نفس عمیق ، بوی بهارنارنج تازه را بلعید. صدای جیک و پیک چند گنجشک ، از شاخه هایی که سر از دیوارهای کاهگلی کوچه باغی بیرون آورده بودند بلند شده بود.

ادامه مطلب
  | لینک  | 

بین ماها ولوله ای افتاده بود. سر کلاس بودیم که یکی از بچه ها خبر را در گوشی بهمان رساند. بعضی های دیگر هم قضیه را شنیده بودند. پچ پچی راه افتاد: « شنیدم سیروس خان رفته آفریقا از آنجا شیر آورده ، قرار است باغ ملی برنامه بگذارد...»
- « نه بابا ، این حرفا دروغه ، کی گفته؟»
- « بابام خودش می گفت شیر را دیده ، می گفت هیکلش خیلی گنده است ، این هوا...»
و دستش را بلند کرد تا هیکل شیر را نشان دهد. چشم هایمان گرد شد. البته قبل از آن از تلویزیون شیر زیاد دیده بودیم ، ولی شیر واقعی چیز دیگری بود.
ادامه مطلب
  | لینک  | 

 پیش نوشت:  تحلیل روز سه ساله شد. پیشنهاد می کنم اینجا و اینجا را بخوانید.       
  --------------------------------------------------------------------------
امروز صبح دیدمت ، توی ایستگاه مترو. دیروز هم همینطور. فکر کنم روز قبلش هم همینجا آمده بودی. توی همین صندلی های زرد رنگ و رو رفته. توی همین هوای گرگ و میش مه گرفته که پرنده هم پر نمی زند.
امروز ، کت و شلوار خاکستریم را پوشیده بودم ، مثل دیروز. فکر کنم الان چند ماهی می شود هر روز همین لباس تیره را می پوشم ، با همین سامسونت گنده سنگین که هی این دست و آن دستش می کنم تا سر کار برسم.
تو هم همینطور ، از وقتی شناختمت ، مانتو سبز یشمی ات را داری ، با آن شال گردن که نصف صورتت را ، تا بالای دماغ می پوشاند.


ادامه مطلب
  | لینک  | 

توضیح: این را چند شب پیش نوشتم. تا ساعت ۲ نصفه شب پایش بیدار بودم ، هر چند مزخرف شده ؛ ولی به هر حال اینجا گذاشتمش.
***
باد خواندن نمی داند
شب بود ، خیابان خلوت ، و چراغ ها یکی یکی خاموش می شدند. فقط ، گه گاه ، نور ماشین هایی که بی سر و صدا رد می شدند ، دنیای تاریکی را در هم می شکست. پرنده پر نمی زد.
صدای خش خش برگ های بدبختی که یکی یکی زیرپای «فرید» له می شدند ، با سمفونی قطره های باران درهم آمیخته بود و حالا ، انگار همه ی دنیا برایش ترانه شده بود! باران این موقع شب هم دست بردار نبود.






ادامه مطلب
  | لینک  | 

صدای زنگ موبایلم اعصابم را خط خطی می کند!

عمدا ساعت زنگ دارش را کوک کرده ام! ساعت 9 جلسه دارم ، برای همین امروز باید زودتر از همیشه بلند شوم.

جالب است ، خودم ساعت را کوک می کنم و اعصاب خودم خورد می شود! روزگاری رسیده که ملت ، خودشان اعصاب خودشان را داغون می کنند!

جرات ندارم پتو را کنار بزنم ، از بس سرد است این هوای لعنتی!

آرام آرام نوک انگشتانم را از زیر پتو در می آورم…

ووی! چقدر این هوا  یخ زده است!

یک بار دیگر با احتیاط امتحان می کنم ، جراتم بیشتر می شود و مچ پایم را از زیر پتو بیرون می کشم.

کم کم کار به زانوها و بعد بالاتنه ام می رسد و حالا دیگر از پتو و از رختخواب خبری نیست!

آه افسوسی می کشم… چقدر زیر پتو کیف داشت!

ته دلم آرزویی می کنم ؛ آرزو می کنم الان منشی ام زنگ بزند و از کنسل شدن جلسه خبر بدهد.

اما این آرزو، فقط در حد همان آرزو می ماند.

کمد به هم ریخته ام ، با همه لباس ها حالا جلو چشمم است. توی فکرم از بین این همه

لباس به هم ریخته کدام را انتخاب کنم! بالاخره تصمیمم را می گیرم: کت و شلوار مشکی با پیراهن راه راه سفید و آبی ام ، فعلا بهترین گزینه است.

باید عجله کنم. ساعت 8 و نیم شده! هیئت مدیره کارخانه منتظرم هستند.

به سرعت از پله ها پایین می روم. توی هال ، مثل همیشه هیچکس منتظرم نیست تا صبح بخیر بگوید.

 پسرم الان دانشگاه است. خانم هم رفته ، با چند تا از دوستانش قرار داشت. میز دراز صبحانه ، نامرتب و به هم ریخته است!

پر از ظرف های خالی تخم مرغ و فنجان هایی که هنوز ته مانده چای را در خود دارند! صندلی ها کج و معوج دور میز چیده شده اند.

از خیر صبحانه می گذرم. باید زودتر برسم ، مثل همیشه!

همیشه ی خدا تکلیف من همین است ، باید برسم ، برسم ، برسم! هنوز نمی دانم کجا؟ انگار همیشه دنبال چیزی دویده ام ، شاید دنبال یک سراب!

وارد پارکینگ که می شوم ، اعصابم از همیشه بیشتر به هم می ریزد!

طبق معمول ، خانم ، ماشینم را برداشته و رفته...

خیالی نیست! سوار ماشین زنم می شوم. پشت پژو 206 سفیدش می نشینم. در پارکینگ اتوماتیک است ، با فشار دادن یک دکمه ، باز و بسته می شود.

باز ساعتم را نگاه می کنم: 8 و 45 دقیقه... خدایا! باید برسم!

پایم را روی گاز می گذارم ، خوشبختانه کوچه ها خلوت هستند ، اما به خیابان که میرسم آه از نهادم بر می آید!

ترافیک وحشتناک است! دستم را تکیه گاه کله ام می کنم و پشت فرمان لم می دهم. به لطف باد کولر ، از این آفتاب داغ اعصاب خورد کن چیزی حالیم نیست!

ترافیک ، آرام آرام جلو می رود. انگار این اعصاب من است که لای چرخ های ماشین ها له می شود!

آرام ، آرام ، آرام... کند و دیوانه کننده! مثل آدمی که یکدفعه خلاصش نمی کنند ، زجرکشش می کنند. با چاقو آرام آرام زجرش می دهند و دردش را طولانی می کنند. مثل  سوزنی که آرام آرام روی بدنه یک ماشین کشیده می شود ، و صدای کر کننده اش که تن آدم را می لرزاند ، قطع نمی شود.

حالا پشت چراغ قرمز گیر کرده ام! توی این گیر و دار رسیدن ، چراغ قرمز ها همیشه کشنده بوده اند!

چراغ که سبز می شود ، پایم را می گذارم روی گاز و می گازانم...

سرعتم که بیشتر می شود ، اعصابم آرام می گیرد. یک قدم به رسیدن نزدیک تر شده ام! کم کم از مرکز شهر دورتر می شوم. کارخانه آسفالت ، جایی خارج از شهر است. شهر پیش چشم هایم کمرنگ و کمرنگ تر می شود و دور و برم با صفاتر...

انگار نقاش طبیعت ، قلم مویش را دستش گرفته ، رنگ های سبز و زرد را قاطی هم کرده و تا می توانسته با بی قیدی و بی خیالی این اطراف را رنگ زده!

اینجا مثل شهر نیست! هیچ چیز نظم ندارد! هیچ چیز به قاعده نیست! هیچ چیز سر جایش نیست! اینجا همه چیز ول شده اند!

یک طرف چمن است و یک طرف زردی خوشه های گندم ، اما این وسط گلهای آفتابگردان با بی قیدی سرهایشان را یک وجب بلند کرده اند.

مطابق معمول ، دربان ، با احترامی آمیخته به ترس سلام می کند و درها باز می شوند. پژو 206 را در حیاط پارک میکنم.

ساعتم را نگاه می کنم: اوخ اوخ! بیست دقیقه ای دیر شده!

پله ها را به سرعت بالا می روم. حس می کنم پله ها با من غریبه هستند. انگار نه انگار ، در و دیوار این کارخانه ، همه و همه متعلق به منند...

در که باز می شود ، قیافه های شاکی و عصبانی اعضای هیئت مدیره را می بینم که بر و بر نگاهم می کنند.

حرفهایشان تکراری است. مثل همیشه به من گوشزد می کنند که: ناسلامتی من مدیر کارخانه هستم و نباید دیرتر از همه حضور داشته باشم و از این چرت و پرت ها!

بعد وارد بحث اصلی می شوند. مباحث احمقانه همیشگی: معاونم می گوید که الان یک ماه است هیچ شرکتی با ما قرارداد نبسته ، بعد خبر می دهد که گروهی از کارگران برای اعتراض به عقب افتادن حقوقشان ، اعتصاب کرده اند و بعد با نگرانی احمقانه ای می گوید که کارها خوابیده و از این حرفها!

چشم به چشم هایشان می دوزم! یکجور بلاهت خنده دار! منتظر پاسخگویی من هستند!

برای چند لحظه آرزو می کردم مدیر کارخانه نبودم تا چند تا حرف رکیک آبدار بارشان میکردم! راستی الان چند وقت است فحش نداده ام؟ چند وقت است سر کسی داد نزده ام؟ چند وقت است دق دلی ام را سر آنهایی که زجرکشم  می کنند خالی نکرده ام؟ آخ چقدر دلم میخواست مدیر کارخانه نبودم ، آنوقت اینقدر مودبانه رفتار نمی کردم!

من هم جواب های همیشگی را می دهم: این که بر اساس هماهنگی های انجام شده ، به زودی با چند شرکت مهم قرارداد خواهیم بست ، این که حقوق معوقه کارگران خیلی زود پرداخت خواهد شد ، این که در آینده نزدیک چه برنامه هایی را داریم و چنین کرده ایم و چنان کرده ایم که همه اش دروغ محض است!

خودم بهتر از همه می دانم چقدر وضع خراب است!

با اعصابی داغون تر از همیشه ، با تک تک اعضای هیئت مدیره به گرمی دست می دهم و تک تک آنها قول های مساعدی از من می گیرند.

از در اتاق که بیرون می روم ، آه می کشم ، آهی به وسعت تمام دنیا!

تازه بعد از صبح تا حالا چشمم به منشیم می افتد. بهش سلام می کنم ، با خجالت میگوید: ببخشید ، من سلام کرده بودم ، صبح سرتون شلوغ بود نشنیدین...

یک دنیا خجالت می کشم! آنهم از کی؟ از یک دختر جوان که نصف من سنش نیست!

منشی ، دختر خیلی قشنگی نیست ، یعنی قیافه اش توی چشم نمی آید. اما خب ، نمی دانم چرا ، حس خوشایندی ته دلم ایجاد می کند.

کمتر دیده ام حرف بزند. نه این که کم حرف باشد ، اما خب ، بالاخره من هم جای او بودم رویم نمی شد یا اصلا جرات نمی کردم ، با رئیسم که زمین تا آسمان با من فاصله دارد حرف بزنم...او کجا و من کجا؟!

تا ظهر پشت میزم نشسته ام و همانطور که کارهایم را انجام می دهم ، زیرچشمی منشی را می پایم.

نماینده های طرف های قراردادهایمان مراجعه می کنند. با لحنی مودبانه تا می توانند لیچار بار کارخانه آسفالت و هیئت مدیره و صاحب کارخانه می کنند. همگی میخواهند من را ببینند و وقتی شخصا می بینمشان ، مودبانه از من می خواهند پول هایشان را پس بدهم! انگار دارند با یک دزد حرف می زنند!  

هر کلامی که از دهانهایشان در می آید ، انگار کاردی ته قلب من بیچاره می کشند!

ظهر که می شود ، آهی می کشم که معلوم نیست از خوشحالی است یا از ناراحتی!شاید هم هردو!  از ناراحتی برای قراردادهای به هم خورده و از خوشحالی این که بالاخره موقتا از شر یک مشت احمق خلاص شده ام!

وای! دوباره موقع ناهار شده و ماتم گرفته ام! خیلی وقت است از روی ناچاری هر روز غذای آماده می خورم و حالا دیگر حالم از هرچی پیتزا و همبرگر است به هم می خورد! با حسودی ، منشی ام را نگاه می کنم که ظرف غذایش را از کیفش درمی آورد.

خورشت قیمه دارد. دهانم بدجوری آب افتاده و خیره شده ام به منشی ام!

یکهوی متوجه من می شود که دارم خیره خیره نگاهش میکنم! دستپاچه می شود. شاید برای این که حرفی زده باشد و این سکوت یخ زده را بشکند می گوید:

بفرمایید ، چند لقمه بخورید...

اهل تعارف نیستم! از خدایم هست! برای همین هم قبول می کنم. یک بشقاب برای خودم برمی دارم و کمی از خورشت قیمه برای خودم می کشم. مزه اش که زیردندانم می رود ، بدجوری کیف می کنم. به جرات می گویم چندماه است که اینطور کیف نکرده بودم: «به! چه خوشمزه است! کی اینجور درست کرده؟»

منشی ام با لپ های پر می گوید: «دستپخت مامانمه! تازه کجاشو دیدین؟ قورمه سبزیش حرف  نداره!»

اسم قورمه سبزی که می آید ، حال و هوای دیگری پیدا می کنم. انگار بوی قورمه سبزی ریه هایم را پر کرده است! وای! قورمه سبزی!

یادم به بچگی ام میافتم! یادش بخیر ، آن وقت ها که بچه بودیم! شش تا خواهر و برادر بودیم ، مامان که قورمه سبزی درست می کرد ، چه کیفی داشت وقتی همه مان دور سفره می نشستیم! هنوز هم قورمه سبزی های مامان خوب یادم مانده!

با حسرت می گویم:«میشه یه روز من هم مزه قورمه سبزی مامان شما رو بچشم؟»

سرخ می شود: «شما رو سر ما جا دارین ، اگه بیاین ، خونه ، خونه خودتونه...»

خنده ام می گیرد! تصور روزی را می کنم که من رئیس کارخانه ، پای سفره قورمه سبزی مادر منشی کارخانه ام بشینم!

 ***

در را که باز می کنم ، می بینم پسرم مثل همیشه پای ماهواره نشسته ، خدا میداند چه آشغال هایی نگاه می کند. تا من می رسم ، زود کانال را عوض می کند...

خیال می کند من اینقدر احمقم که ندانم چکار می کند!

سلام می کنم. لب های پسرم کمی می جنبند و کلمه ای را زمزمه می کنند. خدا میداند، شاید آن کلمه «سلام» باشد.

«مامان کجاست؟»

«با یکی از دوستاش بیرونه. هنوز نیومده.»

خیلی برایم غیرعادی نیست. اصلا منتظرهمین جواب بودم...

لباسهایم را از تنم می کنم و پرت می کنم توی کمدم! معمولا این ساعت ها ، خوش ترین ساعتهای شبانه روز من هستند. وقتی می خوابم ، انگار بار همه دنیا از روی شانه هایم برداشته می شود...

این موقع معمولا می زنم به در بی خیالی! هیچ چیز شیرین تر از خواب نیست! دنیا حالا برایم نرم شده است ، نرم نرم نرم... دیگر نه از هیئت مدیره احمق خبری هست ، نه از طلبکارها و نه از این کارخانه لعنتی!

توی خواب قورمه سبزی می بینم!

***

توی اتاق کارم نشسته ام ، پشت میز پت و پهنم که نصف اتاق جا می گیرد...

فنجان قهوه را آرام به لب هایم نزدیک می کنم. گرمای مطبوعی دارد. تلفن زنگ می زند. منشی بر می دارد: «بله ، بفرمایید...»

منشی چند دقیقه ای با یاروی پشت تلفن حرف می زند: «بله ، چشم ، حتما به ایشون میگم...»

بعد از چند دقیقه ، منشی وارد اتاقم می شود: «آقای .... زنگ زدن ، گفتن منتظر هستن چک پنجاه میلیونیشون وصول بشه...»

تمام تنم می لرزد: « گفتن اگه تا فردا صبح ساعت 8 ، مبلغ به حسابشون واریز نشه ، شکایت قانونی می کنن...»

شکایت قانونی! خودم را پشت میله های زندان مجسم می کنم! وای ! پس آبرویم چی می شود؟ آبرو ، آبرو ، آبرو...

دنیا دور سرم گیج می رود ، پیش چشم هایم سیاه می شود ، کم کم دیگر هیچ چیز از این دنیای لعنتی نمی فهمم...

چشمهایم را که باز می کنم ، چشمهای منشی را می بینم که با نگرانی خاصی به من خیره شده است... برایم آب قند هم می زند. آب قند را مزه مزه می کنم. خدایا! چه چشمهای مهربانی دارد! از نگرانی این چشمها لذت می برم ، چقدر وقت بود ندیده بودم کسی برای من نگران باشد...

این چشم ها ، من را یاد قورمه سبزی می اندازند! چقدر وقت است قورمه سبزی نخورده ام! از اول ازدواجم تا امروز یک بار شده مزه قورمه سبزی را بچشم؟

***

این بار واقعا بوی قورمه سبزی را زیر دماغم حس میکنم!

اینجا خانه خانم منشی است، قرارشده من امروز دستپخت مادرش را بچشم! خانه شان هرچند کوچک است ، اما خب ، خوبی اش به این است که فضای خالی توی این خانه حس نمی شود!

بر عکس خانه ما ، آنقدر بزرگ بود که هر کاریش می کردی ، باز انگار یک چیزی کم داشت! آخرین مراحل واگذاری کارخانه ام این روزها در حال انجام است! دلم برای مدیر جدید کارخانه می سوزد! حالا او باید زندگی سابق من را با همه مصیبت هایش تحمل کند!

کارخانه را فروختم و با پولش از شر همه قرض و قوله ها راحت شدم.

رن و بچه ام هم که تحمل این وضع را نداشتند ول کردند رفتند! من هم مانعشان نشدم. گفتم: به درک! هرجا خواستین برین.

 حس عجیبی دارم ، انگار دیگر قرار نیست به جایی برسم... یعنی هیچوقت قرار نبود برسم...

عادت کرده بودم به جای این که فشنگی های مسیر را ببینم ، به مقصد لعنتی فکر کنم! مقصدی که اصلا وجود نداشت!

حالا من پای سفره نشسته ام ، چقدر کیف می دهد وقتی آدم اینقدر سبک باشد! قورمه سبزی که وسط سفره پهن می شود ، عشق دنیا را می کنم!

زندگی یعنی همین: یک بشقاب قورمه سبزی! 
  | لینک  | 

 

قناری زرد کوچک ، هر روز با آوازش دل اهل خانه را شاد می کرد. صدای جیک جیک او را نه تنها اهالی خانه ، بلکه گل ها و درخت ها و حتی گربه خاکستری توی حیاط هم دوست داشتند. اما بهترین دوست قناری ، پسرکی بود که هر روز عصر روی ایوان خانه می نشست ، چشم هایش را می بست و به آواز زیبای قناری گوش می کرد.

پسرک قناری را دوست داشت و هر روز برایش آب و دانه می ریخت. قناری هم پسرک را دوست داشت. قناری هر روز که روی ایوان می نشست ، آوازی زیباتر از روز قبل سر می داد. او گاهی با خودش فکر می کرد: من خیلی خوشبخت هستم... خوشبخت ترین قناری روی زمین...

روزها گذشت و گذشت و قناری همچنان خوشبخت ترین قناری روی زمین بود. تا این که یک روز وقتی قناری مثل هر روز روی ایوان خانه نشست تا آواز همیشگی اش را سر بدهد پسرک را ندید. قناری با صدای بلندتری آوازش را ادامه داد تا شاید صدای آوازش به گوش پسرک برسد و روی ایوان بیاید. اما نه... هیچ خبری از پسرک نبود...

روزهای بعد هم قناری کوچک آنجا می آمد و می نشست و باز به امید آمدن پسرک جیک جیک می کرد. اما پسرک پیدایش نمی شد. قناری نمی دانست خانواده پسرک از آن خانه رفته اند و دیگر هیچوقت برنمی گردند...

هر روز قناری ناامید و ناامیدتر می شد و با صدایی ملایم تر از روز قبل آواز می خواند. صدای قناری آرام و آرام تر می شد ، تا این که یک روز او احساس کرد دیگر نمی تواند مثل قدیم آواز بخواند. قناری قصه ما آوازش را گم کرده بود.

قناری زرد کوچک ، خسته و ناامید گوشه ای نشست و گریه اش گرفت. همان موقع گربه خاکستری از راه رسید و تا قناری را دید پرسید: قناری کوچولو ، چرا گریه می کنی؟

قناری گریه کنان گفت: من آوازم را گم کرده ام... دیگر نمی توانم آواز بخوانم... تو آواز من را ندیده ای؟

گربه میومیوی کرد و گفت: نه ... از بقیه بپرس ، شاید دیگران بدانند آوازت کجا رفته...

گل های رنگارنگ وقتی قناری را دیدند که گریه می کند همه یکصدا پرسیدند: قناری کوچولو ، برای چی گریه می کنی؟

قناری گفت: آخر من آوازم را گم کرده ام... راستی ، شما آواز من را ندیده اید؟

گل ها گفتند: نه...! آخر مگر می شود کسی آوازش را گم کند؟!

قناری باز هم به گریه کردن ادامه داد تا این که سر و کله موش کوچکی پیدا شد و او هم سوال بقیه را تکرار کرد: قناری کوچولو ، چرا داری گریه می کنی؟

قناری همه چیز را برای موش تعریف کرد و گفت که آوازش را گم کرده و نمی داند چطور آن را پیدا کند.

موش فکری کرد و گفت: من جغد پیری می شناسم که جواب هر سوال و راه حل هر مشکلی را می داند. شاید او راه حل مشکل تو را هم بداند و بتواند آوازت را به تو برگرداند.

قناری خوشحال شد و پیشنهاد موش را قبول کرد. به این ترتیب آن دو با هم سراغ جغد دانا که بالای درخت بلوچی زندگی می کرد رفتند. جغد همین که قناری را دید با مهربانی گفت: قناری کوچولو ، تو از چیزی ناراحتی... به من بگو تا بدانم چه مشکلی داری.

قناری گفت: من آوازم را گم کرده ام...دیگر نمی توانم مثل گذشته آواز بخوانم... نمی دانم چکار باید بکنم؟...

جغد پرسید: کی بود که آوازت گم شد؟

قناری پاسخ داد: از وقتی دیگر بهترین دوستم را ندیدم...

بعد برای جغد تعریف کرد که چقدر آن پسرک را دوست داشته و از وقتی او را ندیده چقدر غمگین است...

جغد گفت : برو و فردا صبح به اینجا برگرد تا من بگویم مشکلت چه جور حل می شود.

قناری رفت و صبح روز بعد پیش جغد برگشت و پرسید: جغد دانا ، راه حلی برای مشکل من پیدا کردی؟ من چطور می توانم دوباره آوازم را پیدا کنم؟

جغد گفت: من می دانم آواز تو کجاست... آواز تو الان جایی پشت این جنگل ، آن طرف رودخانه و بعد از یک باغ پر از گل است. برای پیدا کردن آوازت باید به یک سفر طولانی بروی. تو باید جنگل را طی کنی و از رودخانه بگذری... بعد به باغ پرگلی می رسی... آنجا پیرمرد باغبانی است که می تواند تو را برای پیدا کردن آوازت راهنمایی کند.

قناری با خوشحالی از جغد دانا خداحافظی کرد و به این ترتیب سفر دور و درازش آغاز شد.

او روزها و روزها در راه بود و  از فراز جنگل و رودخانه و کوه و دشت پرواز می کرد. قناری قصه ما از جنگل بزرگ گذشت و رود پهناور را پشت سر گذاشت ، تا این که به دشت بی آب و علفی رسید. با همه خستگی اش باز راهش را ادامه می داد. قناری آنقدر بال بال زده بود که رمقی برای ادامه راه برایش باقی نمانده بود. تا این که بالاخره به باغ پرگلی رسید که جغد گفته بود. قناری تشنه و خسته بود ، اما خوشحال بود که دوباره آوازش را پیدا می کند. او نفس نفس زنان روی شاخه یکی از درختان باغ نشست. اما چون خیلی خسته بود ، دیگر دوام نیاورد. از شاخه پرت شد روی زمین و بالش شکست. قناری کوچک از هوش رفت.

در همین هنگام پیرمرد باغبان که داشت گل ها و درختان را آبیاری می کرد چشمش به قناری افتاد که با بال زخمی روی زمین افتاده بود. دل پیرمرد برای قناری سوخت. او را برداشت و به کلبه کوچکش وسط باغ برد. بال زخمی قناری را بست و آرام نوازش کرد.

وقتی قناری چشم هایش را باز کرد پیرمرد مهربان را دید که آنجا نشسته بود و آرام پر و بال زخمی او را نوازش می کرد. بعد از این که پیرمرد کمی آب و دانه برای قناری ریخت و او کمی سر حال آمد ، پرسید: قناری کوچولو ، برای چه اینجا آمدی؟ ... تو از کجا می آیی؟

قناری گفت: من از راه دوری می آیم و دنبال آوازم می گردم... چون آوازم را گم کرده ام...

پیرمرد پرسید: می خواهی باز هم به راهت ادامه بدهی؟

قناری کوجک گفت: بله ، آنقدر می روم تا آواز گم شده ام را پیدا کنم.

چند روزی گذشت و قناری کوچک قصه ما جان تازه ای گرفت. هر روز پیرمرد باغبان از او بیشتر مراقبت می کرد ، تا این که او کم کم حس کرد می تواند پرواز کند و به راهش ادامه بدهد.

بالاخره روزی رسید که قناری می بایست خداحافظی کند و راهش را ادامه بدهد. از این که باید بود از پیرمرد مهربان جدا شود غمگین بود. لحظه خداحافظی فرارسید.

پیرمرد پرسید: واقعا می خواهی بروی قناری کوچک؟

قناری گفت: بله ، چاره ای نیست. من باید دوباره آوازم را پیدا کنم.

قطره اشکی از چشمان پیرمرد فروچکید: من همیشه تنها بودم... فکر می کردم با آمدن تو تنهایی ام تمام می شود...

قناری که غمگین شده بود بی اختیار شروع به جیک جیک کرد ، چشم هایش را بست و آواز غمگینی را سر داد. وقتی چشم هایش را باز کرد از خودش متعجب شد. او دوباره داشت مثل قدیم آواز می خواند!

پیرمرد گفت: قناری کوچک ، از اینجا نرو . برای همیشه پیش من بمان و باز هم برایم آواز بخوان...

قناری قصه ما ، آوازش را توی قلب مهربان پیرمرد پیدا کرده بود.

***

پی نوشت: لازم به یادآوری نیست ، می دانم چقدر پرت و پلا نوشته ام! شما به بزرگی خودتان ببخشید که من شما را تا آخر داستان علاف کردم و حسابی سر کار گذاشتم! به هر حال برای این که آدم چرت و پرت هایش را به خورد ملت بدهد کجا بهتر از وبلاگ؟

  | لینک  | 

 

پسرک نرگس فروش آن روز بی رمق شده بود. همچنان لب جدول کنار خیابان نشسته بود و از جایش تکان نمی خورد. انگار آن روز اصلا دنبال پول نبود.خودش هم نمی دانست چه دردی دارد که نمی تواند از جایش بلند شود. فقط آرام گذر اتومبیل هایی را تماشا می کرد که بی تفاوت از کنارش می گذشتند. یادش رفته بود برای چه چیزی آمده و چکار باید بکند ، حتی فراموش کرده بود اگر شب با دست خالی به خانه برگردد چه کتک مفصلی نوش جان می کند...

پسرک با بی تفاوتی به همه چیز نگاه می کرد. اتومبیل های شیک و آخرین مدل ، مردمی که با قیافه ها و لباسهای مختلف گه گاه از کنارش می گذشتند و آپارتمان ها هیچ کدام برایش رنگی نداشتند.گاه به گاه دسته گل های نرگس را زیر دماغش می گرفت ، نفس عمیقی می کشید و بعد چند ثانیه چشم هایش را می بست. دنیا به چشم هایش خنده دار می آمد. مردم برای چه چیزی این همه شور می زدند؟... چه انگیزه ای برای دویدن دنبال زندگی داشتند؟ ... اصلا از این دنیا دنبال چه چیزی بودند؟ ... وقتی با یک شاخه نرگس می شد لذت دنیا را برد مردم پی چه چیزی این همه سگ دو می زدند؟ ...

دلش نمی آمد نرگس ها را بفروشد ، دوست نداشت از آنها دور باشد. برای همین ، عمدا گوشه ای از خیابان را انتخاب کرده بود که کسی او را نمی دید و خریداری برای نرگس ها پیدا نمی شد. یادش رفته بود که او را برای فروختن گل فرستاده اند ، نه بوییدن آن... توی این فکرها بود که سر و کله یک مشتری پیدا شد.

- شاخه ای چنده؟

- نمی فروشم!

- سر به سرم می ذاری؟

- نه... اگه همه دنیا رو هم بهم بدن نمی فروشم.

مشتری با تعجب نگاهی به پسرک انداخت. فکر کرد شوخی می کند. پولی کف دستش گذاشت و یکی از شاخه ها را برداشت. چند قدم دور نشده بود که پسرک گفت: آقا ، مگه نشنیدین؟ گفتم نمی فروشم!

نرگس را از دست مشتری قاپید. مشتری نگاه دیگری به پسرک انداخت و دور شد...

تا شب مشتری ها را یکی یکی رد می کرد. نرگس ها را سفت توی بغلش چسبیده بود و حاضر نبود یک دم از آنها جدا شود. با خودش می گفت: چه کسی دلش می آید نرگس ها را به این و آن بفروشد؟ .... نرگس ها مثل بچه هستند... آدم بچه هایش را به مردم می فروشد؟

آخر شب بود که یادش افتاد برای چه چیزی آمده بود. تازه به فکر پدرش افتاد که اگر بفهمد آن روز هیچ چیز درنیاورده با کمر بند سیاهش می کند. مانده بود چکار کند. بالاخره با خودش گفت:

هر چه باداباد ، بگذار یک امشب را با نرگس ها سپری کنم...

دسته گل را محکم توی بغلش گرفته بود و توی خیابان ها دنبال جایی می گشت تا شب را بگذراند. آنقدر راه رفت تا رمقی برایش باقی نماند. همانطور که گل ها را توی بغلش گرفته بود گوشه پیاده رو دراز کشید. آن شب با خودش خیلی فکر ها کرد: چی می شد اگر جایی داشتم تا همیشه پیش گل ها باشم؟ ... جی می شد اگر جایی بودم که آزادانه تمام روز نرگس ها را ببویم و کسی با من کاری نداشته باشد؟ چی می شد اگر تمام دنیا پر از نرگس می شد؟ ...

فکر کردنش زیاد طول نکشید ، چون خیلی زود خوابش برد. آن شب توی خواب می دید که توی یک باغ پر از گل ایستاده است. گل های نرگسی که عطرشان تمامی نداشت. بالای سرش یک آسمان آبی و زیر پایش جاده ای سبز پر از نرگس بود... 

صبح روز بعد روزنامه های شهر اعلام کردند:جسد پسرک گل فروشی که شب را در خیابان سپری کرده بود در یکی از خیابان های شهر یافت شد.  

  | لینک  |