تبليغاتX
سروشنامه
اینجا برای خودم می نویسم

ساعت از یک نصفه شب گذشته ،بی خوابی زده به سرم ، کمتر پیش آمده انقدر عصبی باشم. منظورم از عصبی یکجور احساس خیلی متفاوت است ، یعنی وقتی به معنی واقعی کلمه اعصابت داغون است ، و هر چی زور می زنی اشکت در نمی آید که آرام بگیرد ، و هیچ آدمی هم دم دستت نیست که از خودت بدبخت تر و مظلوم تر باشد تا  بگیری کتکش بزنی عقده هایت خالی شود ، و تازه اگر هم دستت برسد وقتی زل بزنی به چشمهایش و مظلومیتش را از تهشان بخوانی ، ته دلت بدجوری می لرزد ، طوری که جای کتک زدنش دوست داری تنگ بگیریش در آغوشت و به جای هر دوتایتان گریه کنی...
زده ام به سیم بی خیالی ، خیلی وقت است ، یعنی دارم عادت می کنم ، ولی گاهی که به عمقش نگاه می کنم می بینم من بی خیال نشده ام ، فقط همه ی این مدت خودم را زده بودم به بی خیالی. شاید خودم را گول می زدم ، شاید بقیه را ، مثل این است که یک زخم کاری خورده باشی ، بعد تلاش کنی به خودت ثابت کنی که "درد ندارد" ،یا "اصلا دردش برایم مهم نیست" ، ولی درد ذره ذره وجودت را می سوزاند. بگذریم که این نیز بگذرد ، وای بر ما...

  | لینک  | 

۱- تف به گور پدر سیاست! الان مهمترین مسئله ی زندگی من این است که چه ساعتی و کجا با رفیقم قرار بگذارم ، برویم دو تایی یک جای پرت و پلا که هیچ کس بلد نیست از تک درختی بالا برویم و شاهتوت بخوریم و بعد از یکی دو ساعت سرخ سرخ از درخت پایین بیاییم ، هر چند من پیرهنم تازه شسته شده بود ، برای همین جرات نکردم زیادی خودم را قاطی شاهتوت ها کنم!
یا مثلا این که بعد از گذراندن ۳ ساعتی در کافی نت ، عین دیوانه ها یا عاشق مسلک ها با تی شرت زیر باران قدم بزنی! عمده حالش به این است که عمدا تا حد امکان ضد اجتماعی هم عمل کنی ، یعنی جلو چشمهای از حدقه بیرون پریده ی همه ی آدمهای سالم و معقول به ریش همه ی مقدسات و قراردادهای مزخرف اجتماعی بخندی و حالش را ببری!
۲- یکی از حال به هم زن ترین اعتقادات پشمی ها ، تحقیر انسان است ، یعنی همان هایی که هی وسط حرفهایشان بر حقیر بودن آدم ها و گنده بودن برنامه های از پیش تعیین شده تاکید می کنند. به نظر من وجود آدم خیلی گنده تر از این حرفهاست ، اگر انسان خدای روی زمین نباشد نماینده ی تام الاختیار خدا روی زمین حتما هست ، و این یعنی این که این دنیای آشغال دربست در اختیارش قرار گرفته تا هر جور می تواند حالش را ببرد ، و اصلا بخاطر همین حال بردن ها هم هست که نسل بشر هنوز منقرض نشده.
۳- قیافه ی امنیتی این روزهای شیراز و ضدشورش های باتوم به دست یادم را به صحنه های فیلم معروف Z می اندازد ، خدا پدر ع.ن را بیامرزد که همینطوری بی حساب و کتاب یک سی دی دست ما داد که پر از آهنگ بود و از قضا آلبوم آهنگهای تئودوراکیس و همین آهنگ فیلم Z را هم داشت ، که حقیقتا هر کس نشنیده از دنیا برود نصف عمرش بر فناست! 
 ۴- بعد از دو سه هفته ای بایکوت کردن همه کتاب ها ، دیشب جزیره سرگردانی را شروع کردم. شخصا با همه ی علاقه ام خانم دانشور به عنوان یک مترجم عالی و یک استاد باسواد ادبیات ، این کارش را زیاد دوست نداشتم ، به نظرم رسید که "جزیره سرگردانی" بیشتر جنبه شعاری دارد تا این که بتواند یک اثر قدرتمند ادبی حساب شود ، در واقع نویسنده بیشتر نقش یک نظریه پرداز سیاسی را بازی می کند تا نویسنده ی یک رمان.
۵- و نکته آخر این که دیروز بالاخره امتحان آخری را دادیم و تمام شد ، این مدرسه کثافت نفرت انگیز! همین!

  | لینک  | 

برای آنها که رای دادن را مهر تاییدی بر یک نظام سیاسی ایدئولوژیک فرض می کنند:
۱- دموکراسی لیبرال یک شبه به دست نمی آید ، دموکراسی نتیجه ی یک جریان بزرگ و دراز مدت اجتماعی است که ممکن است حتی قرن ها طول بکشد. برای همین هم هست که با نگاهی به تاریخ ایران و جهان می بینیم در هیچ برهه ای از زمان ، انقلاب و شورش ، برای هیچ ملتی نتوانسته دموکراسی را به ارمغان بیاورد ، چه این که حتی تخریب و ویرانی های اجتماعی شدید را با خود به همراه داشته است. چند شب پیش که با یک استاد اقتصاد دانشگاه صحبت می کردم صحبت جالبی داشت: "ما ۳۰ سال پیش انقلاب کردیم ، در خلال این انقلاب فراز و نشیب های زیادی را پشت سر گذاشتیم ، نسلی پدید آمد که به نسل سوخته معروف شد ، و بعد از گذراندن تمام این فراز و نشیب ها امروز در آستانه تغییریم. حال این منطقی است که بعد از ۳۰ سال ، با یک حرکت مخرب ، تمام این دستاوردها را نابود کنیم تا نسل جدیدی بخواهد تمام این ۳۰ سال را دوباره تجربه کند؟"
بنابراین، حرکت در جریان اصلاحات ، این روند اجتماعی را تسریع می کند و نیل به دموکراسی را بیش از پیش نزدیک می نماید.
۲- این روند اجتماعی اما چگونه شکل می گیرد؟
به نظر من ، هیچ حکومتی از مردم جدا نیست ، حکومت از دل مردم زاده می شود ، و اگر روزی مردمی حکومتی را نخواهند ، بی شک عمر آن حکومت طولی نخواهد داشت. پس ، اگر یک نظام سیاسی -هر چقدر هم که دیکتاتوری به نظر برسد- هنوز پابرجاست ، یعنی مردم هنوز آن نظام سیاسی را می خواهند. البته این که مردم یک حکومت را بخواهند یا نه ، فقط به گفتنش نیست ، ممکن است حتی مردم ظاهرا مخالفتشان را با حاکمیت به زبان بیاورند ، اما عملا هنوز آن نظام سیاسی را می خواهند ، چرا؟
چون هر یک از ما به قول دوستی ، یک دیکتاتور درونی دارد ، وقتی من در خانواده ی خودم نمی توانم دیدگاه های مختلف را تحمل کنم ، چطور ادعا داشته باشم که حکومت ، باید یک حکومت دموکراتیک و نقدپذیر باشد؟
پس ، برای تسریع روند رسیدن به دموکراسی ، اول باید خواست مردم را تغییر داد. خواست مردم چطور تغییر می کند؟ با مطبوعات ، جنبش های مدنی که به مرور رشد می کنند ، با مطرح شدن دیدگاه های سیاسی جدید. بعضی از دولت ها فضا را برای این حرکت مدنی بیشتر فراهم می کنند ، بر عکس بعضی دولت ها تا آنجا که توان دارند سعی در خفه کردن این حرکت ها در نطفه می نمایند.
۳- برای ما که از موسوی در انتخابات پیش رو حمایت می کنیم ، دولت میرحسین دریچه ای برای تغییر خواست مردم است. اگرچه شاید با تغییر دوباره ی دولت ۴ سال دیگر ، تمام دستاوردهای سیاسی- اقتصادی چنین دولتی به عقب برگردد ، اما حداقل دستاورد ماندگار دولت اصلاحات ، همین تغییر خواست مردم و تغییر نگرش سیاسی آنهاست. همچنان که حداقل یادگار و دستاورد دوران ۸ ساله ی خاتمی ، تغییر خواسته ها و تغییر نگاه سیاسی مردم باشد. نه یک حرکت سیاسی تخریبگرانه ، که یک جریان آرام و محکم که آرام آرام بنا می شود.
در نقطه مقابل با تمدید عمر ۴ ساله ی دولت نهم ، دور از ذهن نیست که شاهد انواع ناآرامی ها و موجهای مخرب اجتماعی باشیم ، تا جایی که حتی بعضی تحلیلگران سیاسی معتقدند انتخاب دوباره ی احمدی نژاد می تواند مقدمه ی یک شکاف بزرگ و نهایتا یک جنگ داخلی باشد ، که بی شک هر نتیجه ای داشته باشد ، دموکراسی را با خود به همراه نخواهد داشت.
بنابراین ، حتی اگر به اصول و مبانی ایدئولوژیک حاکم معتقد هم نباشیم ، انتخاب موسوی را باید گامی در جهت سکولاریزه شدن دانست. اما نه مثل موجی ویرانگر ، بلکه یک جریان قدرتمند و آرام اجتماعی که پا گرفتن آن شاید سال ها طول بکشد. حرکتی برای تغییر.

  | لینک  | 

۱- هیچ چیز بعد از تماشای وقاحت نامتعارف آقای رئیس جمهور ، نمی توانست اعصابم را آرام کند ، جز این که بعد از حدود یک هفته بالاخره کار قالب اختصاصی خودم را تمام کردم ، و خب شکر خدا کار خوبی هم به نظر می رسد. به هر حال کمتر پیش می آید که کسی ریز به ریز کارهای قالب وبلاگش را خودش راست و ریس کند ، و برای همین یک رضایت خاصی الان بهم دست داده. هر چند شاید یک کمی بخاطر رنگ خاکستری فضای اینجا غمگین شده ، ولی برای تنوع هم که شده لازم بود.
۲- بعضی چیزها هستند که اسمشان را هر چیزی می توانی بگذاری ، می توانی عینک روشنفکری بزنی و بنویسی "مکانیسم گریز". خود من هم از این لفظ "مکانیسم گریز" برای این خزعبلات زیاد استفاده می کنم ، خیلی وقت ها شده که سر همین مسئله با کسی بحثم شده و تلاش کرده ام با منطق تمام ، مزخرف بودن این چیزها را اثبات کنم ، یا به هر شکل وجودشان را نفی کنم.
اما به هر صورت هیچوقت روشنفکر نبوده ام و نیستم (جدا از این که استفاده از کلمه روشنفکر کلا غلط است) ، شاید برای همین هم باشد که امروز بعد از مدت ها کمی به این خزعبلات ایمان پیدا کردم ، و تلاش کردم به خودم بقبولانم که این ها "مکانیسم گریز" نیستند و اگر هم باشند ، لابد بودنشان لازم است. چون شاید اگر نبودند بشر خیلی وقت پیش به بن بست خورده بود و کلا کم می آورد.
۳- امروز اتفاقی ن.ن را بعد از مدتها سر چهارراه دیدم ، بعدش کلی با هم پیاده رفتیم ، یاد خاطرات خوب یکی دو سال پیش کردیم و خب ، کلی غیبت این و آن هم خواسته و ناخواسته پیش آمد.
اخلاقش هیچ فرقی نکرده ، درست مثل آن روزهاست ، لجباز و مدعی ، ولی در عین حال خوش قلب. هنوز خاطره آن ظهرهای شلوغ دفتر روزنامه (وقتی که هنوز کم و بیش روزنامه، روزنامه بود) یادم هست ، که پشت میز اصلی تحریریه ناهار همبرگر می خوردیم ، و چند باری پشت همین میر بحثهای داغی هم درگرفت. حالا ن.ن خیلی پیشرفت کرده ، حتی دعوتم کرد که در جلسه دفاع پایان نامه اش شرکت کنم ، و من هم از خداخواسته قبول کردم. این هم خلاصه از آن اتفاق های خوب بود.
  | لینک  | 


۱- کلا همیشه زندگی باید ریتمیک باشد ، نوشتن هم همینطور... وقتی ریتم نیست انگار مرده ای ، و خیلی وقت است که انگار یک ریتم شاد و قشنگ از زندگیم گم شده ، یک ریتم ملایم آرامش بخش ، مثل صدای لغزش انگشت روی کلاویه های پیانو که مثل یک خواب پاییزی است. رقص برگها را جلو چشمهایت زنده می کند و چیزهایی را که می خواستی، و نهایتا می رساندت به تولدی دیگر... و من منتظر همان تولدم. تولدی که می دانم خیلی دیر نیست ، شاید همین روزها...
۲- چند شب پیش سر چهارراه ایستاده بودم که پرایدی از جلوم رد شد که به در و دیوارش پوسترهای موسوی را چسبانده بودند. مثل برق بود. دو تا دست جوان از پشت شیشه ها بیرون آمد و یک علامت v بزرگ نشانم داد ، یعنی victory ، با یک V گنده تر جوابشان را دادم ، چقدر victory نزدیک است.
۳- اصلا victory خیلی بزرگتر از این حرفهاست ، همینجاست ، کف دستهایمان ، وقتی دلهایمان از دوست داشتن هم داغ می شود ، داریم لمسش می کنیم، پس یک V گنده اینجا می گذارم ، یعنی دوست دارم همگیتان را از آن ته ته ها....

پی نوشت: پوپولیست ها امشب دیگر نمی خندند...
 

  | لینک  | 


اصالت آریایی ، کوروش پیامبر ، امپراتوری ایران ، زبان پارسی اصیل...
از این مزخرفات ناسیونالیستی عقم می گیرد ، که این روزها ژست روشنفکری همه آنهایی شده است که می خواهند خودشان را متفاوت نشان بدهند. یک دسته از وطن پرست های افراطی که اتفاقا ادعای روشنفکر بودن هم دارند ، اما اگر یک روز قدرت داشته باشند خود واقعی شان را نشان می دهند.
نه این که با ملی گرایی مخالف باشم ، یا کشورم را دوست نداشته باشم یا ضدایرانی باشم ، اما فکر می کنم فاشیسم ، در هر صورت فاشیسم است ، حالا این فاشیسم چه ملی باشد ، چه مذهبی یا هر چیز دیگری. 
و مهم تر از همه این که، "هیچ دین یا هر ایدئولوژی مزخرف دیگری ارزش گرفتن جان یک انسان را ندارد" و برای همین هم هست که برایم هیچ کدام از این مزخرفات به اندازه ی فردیت خودم مهم نیست. کاش روزی برسد که به فردیت خودمان و تک تک افراد جامعه احترام بگذاریم.
  | لینک  | 

۱-من عاشق تاریک و روشن کافه های پاریس دهه ۱۹۶۰ هستم ، که همیشه بوی تند قهوه تلخ را می دهد و دود سیگار ، و خب خیلی به درد آدمهای خل وضعی می خورد که صبح از مامان هایشان قهر کرده اند و شب روشنفکر شده اند! با همه اینها خیلی حال می دهد یک روز هم که شده توی کل زندگیت ، از این ژست ها بگیری و توی یکی از همین کافه ها بشینی و یک فنجان شکلات داغ با قهوه تلخ سفارش بدهی ، و برایت مهم هم نباشد که بقیه چطوری دارند نگاهت می کنند.
همه اینها را نوشتم که بگویم "کافه پیانو"ی فرهاد جعفری همین حس قشنگ قهوه خانه ای را برایم تداعی کرد ، بدون این که نویسنده اش ادعای روشنفکری داشته باشد یا سعی کرده باشد حرف گنده ای بزند. داستان یک روزنامه نگار که شغلش را از دست داده و حالا "کافه پیانو" را راه انداخته و یک کافه چی به تمام معناست.
۲- امتحان ها تا اینجا که بخیر گذشته ، امدادهای غیبی سر جلسه به همراه تحولات روحی غیرمنتظره شب امتحان (که به آدم انرژی می دهد محض رضای خدا یکی دو ساعتی لای کتاب را باز کند) و مهم تر از همه هشدارهای دور و بری ها که گاهی چیزی شبیه به فحش می شود ، همه این ها تا اینجایش را بخیر گذرانده اند. بقیه اش را هم به قول بچه مومن ها "خدا کریم است!"
۳- پروردگارا! خودت که در جریانی این روزها انتخابات است ، نه؟ در جریانم سرت شلوغ است ، ولی جسارتا لوطی گری یک خواهشی داشتم ، یک استراحتی به این آقای ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د بده ، بیشتر از این خودش را خسته نکند ، بیچاره ۴ سال است که روزی ۲۰ ساعت مداوم کار کرده ، ما بیشتر از این راضی به این زحمت ها نیستیم...
  | لینک  | 

 .... (۱۱ صبح)
.... .... (۱۱ و نیم تا ۱۲)
 .................................( ۱۲ تا ۴)
.
.
.
............................ (۴ بعد از ظهر)
  (ساعت ۷)
............. ساعت (۱۰ شب)

.... ( دو و نیم نصفه شب)

صبح فردا
قبل از امتحان
بعد از امتحان
ساعتی بعد...............

  | لینک  | 

شرط می بندم کلمه "خفن" را که خواندید انواع برداشت های غیرشرعی و کثیف جلو چشمتان ظاهر شد ،اما متاسفانه مجبورم مایوستان کنم ، چون منظورم از لذت های خفن تفریحات کاملا سالم و نشاط بخش است که بزرگان اخلاقی ما هم روی آنها تاکید کرده اند و از این حرفها!!!
با همه این ها لذت در کل چیز خفنی است ، مثلا یکی از بزرگترین و خفن ترین لذت های زندگی این است که مهمان خانه یک رفیق باشی - البته نه از نوع ساختگیش- ، مجردی ، و خرده پول هایتان را روی هم بریزید ، و با هزار تومان کالباس و چهار تا سس کچاپ و قدری مخلفات دیگر ، و به طور کلی با کمترین امکانات چرب ترین و زیان آورترین و البته خوشمزه ترین غذای دنیا را درست کنید! صدای جلز و ولز روغن که از روی گاز بلند می شود ، و سیب زمینی ها که سرخ می شوند ، گوجه فرنگی که قاچ می خورد و با تخم مرغ قاطی می شود ، عجب حالی!
اما قسمت باحال ترش این است که بعد از آماده کردن کار ، میز غذاخوری را جلو تلویزیون بکشی ، ماهواره را روشن کنی و بزنی کانالی که ۲۴ ساعت موسیقی کلاسیک پخش می کند. خوردنی جات! را روی میز پهن کنی ، آماده یک شام مجردی توپ باشی و چشم و گوشت را بسپاری به همنوازی پیانو و ویولونی که یک قطعه ملایم موتزارت را اجرا می کنند ، و بعد نوشابه خنک و مهم تر از همه لذت با هم بودن... عجب شبی بود امشب!

پ.ن: چیز زیادی دیگر به کنکور نمانده ، برای پارسا و عرفان از ته قلبم آرزو می کنم قبول شوند ، کاش همیشه خوشبخت باشند و به آرزوهایشان برسند. آمین!

  | لینک  |