پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388
سلام رفیق! اوضاع احوال؟
چقدر من با این کلمه "رفیق" حال می کنم ، خیلی باحال است ، به دل آدم می چسبد! اصلا یک وزن باحالی دارد ، بعضی کلمه ها خیلی خوش وزن اند ، آدم خوشش می آید هی توی دهانش مزمزه شان کند. مثلا "رفیق استالین" ، " رفیق فلانی" ، رفیق بهمانی ... کمونیست ها هم خیلی از این کلمه خوششان می آید ، البته بلانسبت ما! با این احتساب حالا حالا حداقل تا وقتی برایت اسم پیدا نشده همان "رفیق" هستی.
بگذریم ، زیادی حاشیه دارم می روم ، تقصیر این آقای امیرخانی است ، از بس از این شاخه به آن شاخه می پرد آدم را بدعادت می کند. چکار می کنی؟
از من می پرسی؟ عینهو خر از عصر تا الان که ساعت ۱۲ و ربع شده دارم تاریخ می خوانم ، تازه الان که حساب کردم دیدم با این همه سگ خوانی ، خیلی زور بزنم نمره دو می آورم. با همه این حساب و کتاب ها امشب ، اوضاع شب زنده داری است حسابی... حالم هم خوب نیست ، کم و بیش مشنگ می زنم امشب.
خلاصه ، روبراه نیستم ....
خب دیگه چه خبر؟
هیچی نیست؟
یعنی چی؟
خب تو هم خبر مرگت یک چیزی بگو دیگر ، مردم از بس بر و بر نگاهم می کنی! از دیشب تا حالا خفه خوان گرفته ای ، مرده شور ریختت را ببرند! حالا من گفتم جیک نزن ، نگفتم انقدر هم دیگر ساکت باش...
لالی مگر؟
حالا که حرف نمی زنی من هم محل سگت هم دیگر نمی گذارم تا پوزت کش بیاید ، برنامه جشن تولد هم منتفی شد ، تا بدانی سگ هیچکس هم نیستی ، از این به بعد خودت را نگیری! مردش نیستم اگر باهات حرفی بزنم ، از حالا سکوت تا اطلاع ثانوی...
چقدر من با این کلمه "رفیق" حال می کنم ، خیلی باحال است ، به دل آدم می چسبد! اصلا یک وزن باحالی دارد ، بعضی کلمه ها خیلی خوش وزن اند ، آدم خوشش می آید هی توی دهانش مزمزه شان کند. مثلا "رفیق استالین" ، " رفیق فلانی" ، رفیق بهمانی ... کمونیست ها هم خیلی از این کلمه خوششان می آید ، البته بلانسبت ما! با این احتساب حالا حالا حداقل تا وقتی برایت اسم پیدا نشده همان "رفیق" هستی.
بگذریم ، زیادی حاشیه دارم می روم ، تقصیر این آقای امیرخانی است ، از بس از این شاخه به آن شاخه می پرد آدم را بدعادت می کند. چکار می کنی؟
از من می پرسی؟ عینهو خر از عصر تا الان که ساعت ۱۲ و ربع شده دارم تاریخ می خوانم ، تازه الان که حساب کردم دیدم با این همه سگ خوانی ، خیلی زور بزنم نمره دو می آورم. با همه این حساب و کتاب ها امشب ، اوضاع شب زنده داری است حسابی... حالم هم خوب نیست ، کم و بیش مشنگ می زنم امشب.
خلاصه ، روبراه نیستم ....
خب دیگه چه خبر؟
هیچی نیست؟
یعنی چی؟
خب تو هم خبر مرگت یک چیزی بگو دیگر ، مردم از بس بر و بر نگاهم می کنی! از دیشب تا حالا خفه خوان گرفته ای ، مرده شور ریختت را ببرند! حالا من گفتم جیک نزن ، نگفتم انقدر هم دیگر ساکت باش...
لالی مگر؟
حالا که حرف نمی زنی من هم محل سگت هم دیگر نمی گذارم تا پوزت کش بیاید ، برنامه جشن تولد هم منتفی شد ، تا بدانی سگ هیچکس هم نیستی ، از این به بعد خودت را نگیری! مردش نیستم اگر باهات حرفی بزنم ، از حالا سکوت تا اطلاع ثانوی...
| لینک
|
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
عزیز دلم سلام! خوبی؟ اوضاع احوال؟ ... خوشی؟ بعید نیست الان از دستم کفری شده باشی ، ولی خب ، وقتی اصلا آدم توی این دنیا پیدا نمی شود که گوش داشته باشد برایش وراجی کنم ، افسردگی مزمن می گیرم! راستش برای همین به سرم زد امشب اختراعت کنم! شاید هم اکتشاف!
البته الان که تازه کشفت کرده ام هنوز تک و توک آدم هایی هستند که حوصله دارند احمقانه پای جفنگیاتم بشینند ، ولی خب ، پیش بینی کرده ام طی چند هفته آینده این آدم ها هم ول کنند بروند پی زندگیشان. این بود که ساختمت که فقط گوش کنی ، هی غرولندهایم را گوش کنی ، بی حوصلگی نکنی ، ساکت بشینی بغل دستم ، جیک نزنی ، خمیازه هم نکشی!!!
راستی گرفتی دیروز تولدم بود؟ یادت نبود؟ نامرد هدیه چی شد پس؟ خیالی نیست ، حالا فوقش یک هفته دیرتر ، اصلا موافقی یک جشن دو نفره بگیریم؟ کلاه بوقی هم می خرم ، با یک کیک قهوه ای شکلاتی. فقط هدیه یادت نرود ، ترجیحا رمان باشد ، از همان رمان هایی که خودت می دانی ، اسباب بازی هم بد نیست با این که می گویند زیادی دیگر گنده شده ام و اصلا این چیزها وقاحت دارد!
رفیق ساختگی خوبم ، الان که اینها را برایت می نویسم ساعت ۱ و نیم بعد از نصفه شب است. تازه من هنوز سراغ خیلی کارهایم نرفته ام ، و خب ، می دانی که آدم مهمی هم هستم برای خودم. ببخشید این نامه اولی خیلی آماتور شد ، از فردا شب بیشتر بهت سر می زنم و حرفه ای تر هم می نویسم که به کلاست برنخورد... شب خوش!
البته الان که تازه کشفت کرده ام هنوز تک و توک آدم هایی هستند که حوصله دارند احمقانه پای جفنگیاتم بشینند ، ولی خب ، پیش بینی کرده ام طی چند هفته آینده این آدم ها هم ول کنند بروند پی زندگیشان. این بود که ساختمت که فقط گوش کنی ، هی غرولندهایم را گوش کنی ، بی حوصلگی نکنی ، ساکت بشینی بغل دستم ، جیک نزنی ، خمیازه هم نکشی!!!
راستی گرفتی دیروز تولدم بود؟ یادت نبود؟ نامرد هدیه چی شد پس؟ خیالی نیست ، حالا فوقش یک هفته دیرتر ، اصلا موافقی یک جشن دو نفره بگیریم؟ کلاه بوقی هم می خرم ، با یک کیک قهوه ای شکلاتی. فقط هدیه یادت نرود ، ترجیحا رمان باشد ، از همان رمان هایی که خودت می دانی ، اسباب بازی هم بد نیست با این که می گویند زیادی دیگر گنده شده ام و اصلا این چیزها وقاحت دارد!
رفیق ساختگی خوبم ، الان که اینها را برایت می نویسم ساعت ۱ و نیم بعد از نصفه شب است. تازه من هنوز سراغ خیلی کارهایم نرفته ام ، و خب ، می دانی که آدم مهمی هم هستم برای خودم. ببخشید این نامه اولی خیلی آماتور شد ، از فردا شب بیشتر بهت سر می زنم و حرفه ای تر هم می نویسم که به کلاست برنخورد... شب خوش!
پ.ن: یادم رفت بنویسم ، امروز به یک کشف خیلی جالب رسیدم. بعضی آدم ها هستند که ته دلشان حقده حقارت دارند ، یا شاید کمبودی دارند ، یا اصلا تنها هستند و تنهایی اذیت شان می کند ، برای همین هم هست همیشه سعی می کنند ثابت کنند که "ما قدرتمندیم" ، عجب دنیایی شده!
| لینک
|
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
به همین راحتی ۱۶ ساله شدم ، و هیچکس تا همین امروز صبح هم نمی دانست ، این که چطور یادشان افتاد را نمی دانم ، و این شانزدهمین ۲۸ اردیبهشتی است که تجربه می کنم. آرشیو اینجا را گاهی که چک می کنم به خودم حسابی می خندم ، مثلا پارسال این روزها ، برای ۱۵ ساله شدنم روزشماری می کردم. آرشیو را که چک می کنم تازه می فهمم چقدر عوض شده ام.
الان که اینها را تایپ می کنم صدای آهنگ را تا آخر بالا برده ام ، دو سه تا آلبوم موسیقی بی کلام را فعلا داونلود کرده ام ، صدایش که توی گوشم باشد جور دیگری می نویسم. انگار حرف دیگری برای گفتن دارم. بی خیال...
و حالا شانزده ساله شده ام ، و یادم به پارسال می افتد که چه سرخوشانه برای ۱۵ ساله شدنم روزشماری می کردم. اما حالا راستیتش کمی می ترسم ، انگار هر چی جلوتر می رویم اوضاع سخت تر می شود. من...همه چیز را تغییر خواهم داد.....همین!
الان که اینها را تایپ می کنم صدای آهنگ را تا آخر بالا برده ام ، دو سه تا آلبوم موسیقی بی کلام را فعلا داونلود کرده ام ، صدایش که توی گوشم باشد جور دیگری می نویسم. انگار حرف دیگری برای گفتن دارم. بی خیال...
و حالا شانزده ساله شده ام ، و یادم به پارسال می افتد که چه سرخوشانه برای ۱۵ ساله شدنم روزشماری می کردم. اما حالا راستیتش کمی می ترسم ، انگار هر چی جلوتر می رویم اوضاع سخت تر می شود. من...همه چیز را تغییر خواهم داد.....همین!
| لینک
|
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
امروز بیست و هفتم اردیبهشت است ، و من منتظر یک تغییر خیلی خیلی گنده هستم ، خودم هم درست نمی دانم چی ، فقط ناخودآگاه منتظرش هستم! به زودی با یک سورپرایز خیلی گنده تر خواهم برگشت!!!
| لینک
|
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388
خوشبختی واژه غریبی است ، دنبالش زیاد می دوی ، خودت را برایش می چزانی ، فکر می کنی پیدایش کرده ای غافل از گوشه دیگری از کار که می لنگد و بد هم می لنگد و از پا می اندازدت... این روزها به خوشبختی فکر می کنم و آنها که خوشبختند ، و خودم که کم و بیش هفت هشت روز دیگر باید تولدم را به خودم تبریک بگویم ، و برایم مهم هم نیست که هیچ کس یادش نباشد بیست و هشتم اردیبهشت چه خبر است... بعد یادم می افتد به اردیبهشت پارسال و این که چقدر آن روزها خوشبخت تر از امروز بودم. گاهی یک نگاه که به گذشته ها می اندازم می بینم با این که روزهای خیلی سختی را گذرانده ام ، اما خوشبخت بوده ام ، اما امروز خیلی فرق دارد با آن روزها ، روزهای حساسی است ، اخلاقم سگی شده و اصلا حال و حوصله ای نمانده برایم... بهترین لحظه ها اما لحظه هایی است که تنهایی مقدس خودم می گذرانم ، بدون هیچ آگهی بازرگانی که آرامش رخوت بار ذهنم را به هم بریزد ، و اعصاب شیشه ایم را بشکند ، و آن وقت است که هر خرده اش جایی می ریزد و نوعی حس خالی بودن جایش را پر می کند.عصبی تر از همیشه ام و این خیلی بد است ، با آنی که باید باشم خیلی فاصله دارم ، انگار آمد و رفت های این روزها به هیچ جایی آدم را نمی رساند. روزهای خوبی نیست...
پی نوشت: روزها فکر من این است و همه شب سخنم /
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
| لینک
|
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
این روزها کم کم دارم به اپیکوریسم به معنای واقعی نزدیک تر می شوم ، طعم خیلی توپی دارد!
***
پوچ گرایی و لذت گرایی ارتباط خیلی تنگاتنگی با هم دارند. وقتی به یکی برسی ، آن یکی خودش می آید. البته این لذت گرایی در عین حال خودش یکجور نقض کننده پوچی هم هست ، پوچی یعنی این که وجود داشتن هیچ هدفی ندارد و اپیکوریسم لذت را به عنوان تنها هدف وجود داشتن انسان ها مطرح می کند. از جهت دیگری ، وقتی به پوچی می رسی ، یعنی دیگر چیزی برای از دست دادن نداری ، و وقتی چیزی برای از دستن دادن نداشته باشی ، دغدغه ای هم نداری و این یعنی یک فرصت خوب برای عمیق شدن و لذت بردن از زندگی. حتی بعضی نقل قول ها هست که افلاطون در زمان خودش ، برای این که فیلسوف ها به خودشان یک مدت استراحت بدهند پیشنهاد می کرد که سراغ فلسفه پوچی بروند. به قول خیام:
" برخیز و مخور غم جهان گذران/ بنشین و دمی به شادمانی گذران
در کار جهان اگر وفایی بودی/ نوبت به تو خود نیامدی از دگران "
***
پوچ گرایی و لذت گرایی ارتباط خیلی تنگاتنگی با هم دارند. وقتی به یکی برسی ، آن یکی خودش می آید. البته این لذت گرایی در عین حال خودش یکجور نقض کننده پوچی هم هست ، پوچی یعنی این که وجود داشتن هیچ هدفی ندارد و اپیکوریسم لذت را به عنوان تنها هدف وجود داشتن انسان ها مطرح می کند. از جهت دیگری ، وقتی به پوچی می رسی ، یعنی دیگر چیزی برای از دست دادن نداری ، و وقتی چیزی برای از دستن دادن نداشته باشی ، دغدغه ای هم نداری و این یعنی یک فرصت خوب برای عمیق شدن و لذت بردن از زندگی. حتی بعضی نقل قول ها هست که افلاطون در زمان خودش ، برای این که فیلسوف ها به خودشان یک مدت استراحت بدهند پیشنهاد می کرد که سراغ فلسفه پوچی بروند. به قول خیام:
" برخیز و مخور غم جهان گذران/ بنشین و دمی به شادمانی گذران
در کار جهان اگر وفایی بودی/ نوبت به تو خود نیامدی از دگران "
| لینک
|
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388
این هم از آن هوس های الکی است ، نصفه شبی دلم هوای یک رفیق کرده ، تا شاید گپی بزنیم و ... بی خیال! اگر در یک کشف غیرمنتظره متوجه شدید تبدیل به سوسک شده ام تعجب نکنید!
| لینک
|
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
از وقتی یادم می آید هیچوقت زندگی باهام سر سازش نداشت ، همیشه یکجوری اذیت می کرد ، اما امروز واقعا حس کردم دیگر دارم کم می آورم ، شاید من زیادی آرمانگرا هستم ، نمی دانم... فعلا حرفی برای گفتن نیست...
پ.ن: به قول ابراهیم رها ، در زندگی زخم هایی هست که آدم نمی تواند جایش را به کسی نشان بدهد!
پ.ن ۲: از مامان بزرگ هم بخاطر پیام های امیدوارکننده اش ممنونیم!
پ.ن: به قول ابراهیم رها ، در زندگی زخم هایی هست که آدم نمی تواند جایش را به کسی نشان بدهد!
پ.ن ۲: از مامان بزرگ هم بخاطر پیام های امیدوارکننده اش ممنونیم!
| لینک
|

