
شاید نوشتن از رمان سه تفنگدار آن هم بعد از دو قرن از تاریخ نگارش آن توسط الکساندر دوما نویسنده شهیر فرانسوی چندان جالب نباشد. اما بعد از خواندن سه تفنگدار آنقدر تحت تاثیر آن قرار گرفتم که حیفم آمد چیزی از آن ننویسم.
برای نوشتن از سه تفنگدار بایستی از الکساندر دوما شروع کرد. وی که یکی از تواناترین نویسندگان قرن نوزدهم فرانسه است به جز سه تفنگدار رمان هایی مثل ژوزف بولسامو ، غرش طوفان و مهم تر از همه کنت مونت کریستو را به رشته تحریر در آورده است. الکساندر دوما در سه تفنگدار ضمن بیان داستانی مهیج گوشه ای از تاریخ فرانسه را در اواخر دوران سلطنت لویی سیزدهم تا اوایل حکومت لویی چهاردهم به تصویر می کشد. وی سه تفنگدار را در سه بخش مجزا و سه رمان دنباله دار نگاشته است. رمان اول ، سه تفنگدار ، رمان دوم "بعد از بیست سال" و رمان سوم "ویکونت دو براژلون" . این سه رمان مجموعا تریژلو یا سه گانه زندگی نجیب زاده ای فرانسوی به نام دارتانیان را به تصویر می کشند.
خلاصه "سه تفنگدار"
ماجراهای سه تفنگدار از هنگامی آغاز می شود که اصیل زاده ای جوان در آرزوی پیوستن به گارد تفنگداران سلطنتی لویی سیزدهم از ولایت گاسکونی به سمت پاریس حرکت می کند. دارتانیان ۱۹ ساله از پدر خود یک شمشیر خانوادگی ، یک اسب فرسوده و پیر زردرنگ ، مقدار ناچیزی پول و یک توصیه نامه برای تره وی فرمانده گارد تفنگداران سلطنتی به عنوان توشه راه دریافت کرده است. وی که آماده است به کوچکترین مسئله ای جنجال به پا کند بین راه با شوالیه روشفورت از عمال کاردینال دوریشلیو صدراعظم فرانسه ، به دلیل این که به اسب وی توهین کرده! درگیر می شود و ضربه سختی می خورد. به این ترتیب فراز و نشیب ها از همان ابتدای داستان آغاز می شود. دارتن یان در پاریس طبق توصیه پدرش به تره وی مراجعه می کند و تره وی قول می دهد که در صورت اثبات لیاقت و توانایی جنگی اش به زودی یک تفنگدار شود. دارتانیان در همان روز به صورت اتفاقی خشم سه نفر از تفنگداران سلطنتی به نامهای مستعار آتوس ، پورتوس و آرامیس را بر می نگیزد و با تک تک آنها در یک محل با فاصله زمانی کم قرار دوئل می گذارد. سه دوست با هم سر قرار دوئل حاضر می شوند. اما هنوز مبارزه شروع نشده که چند نفر از سربازان گارد کاردینال ریشیلیو سر می رسند و به بهانه غیرقانونی بودن دوئل برای چهارتن مزاحمت ایجاد می کنند. اینجاست که آتوس ، آرمیس ، پورتوس و دارتانیان علیه دشمن مشترک ، یعنی سربازان گارد کاردینال می جنگند و دارتانیان با از پا در آوردن چند نفر از سربازان نخستین بار شجاعت خودش را نشان می دهد.
از آن پس این چهارتن به چهار یار جدانشدنی تبدیل می شوند که همیشه شعار "یکی برای همه و همه برای یکی" را سر لوحه کارهایشان قرار می دهند. آرامیس که نام حقیقی اش "شوالیه اربله" است همیشه آرزوی کشیش شدن و پیوستن به کلیسا را در سر دارد و بین یک التهاب عاشقانه و در بر کردن جامه رهبانیت گیر کرده است. آتوس یا همان کنت دو لافر اصیل زاده ای است که پس از شکست در یک ماجرای عشقی و مشاهده خیانت همسر جوانش برای فرار از همه چیز روی به جنگاوری آورده است. پورتوس یا در اصل دووالون نیز اصیل زاده ای خوش قلب ، غول پیکر و خودنما است که بزرگترین آرزویش ازدواج با بیوه ای ثروتمند است. سه تفنگدار ماجراهای مختلفی را پشت سر میگذراند و از پس خطرهای زیادی جان سالم به در می برند. بازگشت همسر سابق آتوس به نام "مای لیدی" بعنوان زنی خطرناک و جاسوسه کاردینال ریشیلیو ، عشق دارتانیان به زنی به نام مادام بوناسیو که جامه دار ملکه فرانسه است و مهم تر از همه رابطه عاشقانه بین آن دوطریش ملکه فرانسه و بوکین گام صدراعظم انگلستان خان های جدیدی را در داستان به وجود می آورد که از چهار سرباز ساده چهار قهرمان شکست ناپذیر و معروف می سازد. دارتانیان شجاعت واقعی خودش را در ماجرای بازگرداندن الماس های ملکه فرانسه از انگلستان نشان می دهد. ملکه فرانسه طی یکی از دیدارهای عاشقانه گردنبند خودش را به یادگاری به بوکین گام هدیه کرده است و بوکین گام گردنبند را به انگلستان برده است. از طرفی صدراعظم که همیشه با ملکه دشمنی دارد نقشه ای می چیند تا با استفاده از نبود این گردنبند بهانه ای را برای پادشاه بوجود بیاورد و ملکه و بوکین گام را رسوا سازد. دارتانیان و دوستانش وقتی متوجه ماجرا می شوند که یک هفته تا جشنی باقی مانده است که در این جشن ملکه بایستی گردنبندش را به گردن داشته باشد. آنان همه خطرها را به جان می خرند تا گردنبند را به ملکه بازگردانند. آتوس ، آرامیس و پورتوس در بین راه با نقشه کاردینال متوقف می شوند. اما دارتانیان به مسافرتش ادامه می دهد و بالاخره با موفقیت گردنبند را به ملکه بازمی گرداند. شرکت قهرمانان در جنگ روشل ، تلاش برای نجات بوناسیو ، قتل بوناسیو به دست مای لیدی و نهایتا انتقام قهرمانان از این زن خطرناک خواننده را تا پایان سه تفنگدار به دنبال خود می کشد. در پایان سه تفنگدار هر یک از قهرمانان به دنبال زندگی خود می رود. پورتوس با بیوه ثروتمندی ازدواج می کند و زندگی شاهانه ای را از سر می گیرد. آتوس برای زندگی به املاکی می رود که به وی ارث رسیده است و زندگی اش را در این املاک ادامه می دهد و بالاخره آرامیس نیز طبق آرزوی دیرینه خود به کلیسا می پیوندد و کشیش می شود. از بین چهارتن تنها دارتانیان به درجه سروانی می رسد و در گارد تفنگداران باقی می ماند.
موفقیت دوما در به تصویر کشیدن دوران لویی سیزدهم و جو حاکم بر آن زمان انکارناپذیر است. الکساندر دوما ، ما را به پشت دیوارهای قصر لویی سیزدهم می برد و آنجاست که به شیوه ای کاملا ماهرانه روحیات و افکار شخصیت های بزرگ تاریخی را به نمایش می گذارد.نکته جالب توجه آن است که در سه تفنگدار ما شخصیات سفید و سیاه یا خوب و بد نداریم. بطوری که خود دوما در بخشی از رمانش می نویسد: ما قصد نداریم درس اخلاق بدهیم و هر شخصیتی خصوصیات خوب و بدی را همراه خود دارد. چنان چه خود دارتانیان هم گاهی برای پیشبرد اهدافش به حیله و ناجوانمردی متوسل می شود. یا ریشیلیو صدراعظم فرانسه را در سه تفنگدار می توان هم به عنوان وزیری خردمند و لایق نگریست و هم به عنوان فردی خونریز و مستبد. محبوبیت سه تفنگدار به حدی بود که دوما چند سال بعد دنباله سه تفنگدار را تحت عنوان"بعد از بیست سال" نگاشت.
بعد از بیست سال
"بعد از بیست سال" همانطور که از اسمش پیداست بیست سال بعد از وقایع سه تفنگدار را نمایش می دهد. دوران لویی سیزدهم و ریشیلیو به پایان رسیده است و مقام صدارت فرانسه را یک ایتالیایی به نام مازارن بر عهده دارد. مازارن مردی ممسک ، نالایق و خودخواه است که جز به منافع شخصی به چیزی نمی اندیشد. آن دوطریش اکنون چهل و چند ساله است و عملا اوست که بر فرانسه حکومت می کند.چرا که لویی چهاردهم کودکی ۱۰ ساله است و فقط ملعبه ای است در دست مازارن و آن دوطریش. در بعد از بیست سال خیلی زود دارتانیان میانسال را می بینیم که در طی بیست سال گذشته هیچ پیشرفتی نکرده و همچنان در درجه سروانی باقی مانده است. او به تنهایی زندگی می کند و از همه چیز ناامید شده است. در همین هنگام نهضتی به نام "نهضت فلاخن" بر علیه کاردینال مازارن شکل گرفته که خیابان های پاریس را درگیر آشوب کرده است. مازارن برای مبارزه با فلاخن اندازان به مردانی شجاع نیاز دارد و اینجاست که دارتانیان را کشف می کند. دارتانیان ۴۰ ساله که امید تازه ای برای پیشرفت یافته است تصمیم می گیرد در راه مبارزه با فلاخن ها از سه دوست قدیمی اش کمک می کند. او آرامیس را در حالی می یابد که یکی از کشیش های بلند پایه فرقه ژزویت ها(یسوعیون) است. اما آرامیس موذیانه با دارتانیان رفتار می کند و اسرار زندگی جدید خود را فاش نمی کند. پورتوس که اکنون همسرش مرده است به تنهایی در املاک بزرگش زندگی می کند و ثروت زیادی دارد. او تنها و افسرده است و بزرگترین آرزویش نایل شدن به مقام بارون و کسب عزت و احترام عمومی مردم می باشد. آتوس نیز همچنان در عمارتی که به وی ارث رسیده بود زندگی می کند. او که حالا مردی میانسال است امید جدیدی در زندگی دارد: فرزند خوانده اش رول ویکونت دو براژلون که آتوس قصد دارد از او شخصیتی مثل خودش بسازد. رول که ۱۵ سال دارد عاشق دختری به نام لوییزدولاوالیر است که در عمارت همسایه زندگی می کند و خدمتکار دوک دورلئان می باشد. از میان ۳ دوست قدیمی تنها پورتوس خوش قلب در آرزوی بارون شدن پیشنهاد دارتانیان را می پذیرد. در واقع دارتانیان نمی داند که آتوس و آرامیس هردو با نهضت فلاخن همکاری می کنند. داستان زمانی به اوج خود می رسد که یک شب در ماموریتی از طرف مازارن پورتوس و دارتن یان در مقابل آتوس و آرامیس قرار می گیرند و به روی هم شمشیر می کشند ، اما هنگامی که هر کدام از هویت طرف مقابلشان آگاه می شوند دست از جنگ می کشند و شمشیرها را غلاف می کنند. محبت قلبی مانع از ادامه جنگ میان چهار تن می شود. باز هم ماجراها به همینجا ختم نمی شود. بار دیگر هر چهار نفر در انگلستان با یکدیگر روبرو می شوند. اما این بار در کنار هم قرار می گیرند و تلاش می کنند تا چارلز اول پادشاه انگلستان را که دوران سلطنتش رو به اتمام است از چنگ نیروهای کرومول نجات دهند. اما در آخرین لحظات ناموفق می مانند. با وارد شدن موردون ، فرزند مای لیدی به ماجراها داستان هیجان انگیز می شود. موردون چندین بار تا مرز کشتن تفنگداران سابق تلاش می کند و ناموفق می ماند. تا این که نهایتا در شبی وحشتناک سعی می کند کشتی بازگشت آنان به فرانسه را منفجر کند. کشتی منفجر می شود ، اما چهار دوست با یک قایق نجات فرار می کنند و بالاخره در همان شب موردون با خنجر آتوس در دریا به قتل می رسد.
با بازگشت چهار دوست به فرانسه هیجان ماجراها تا حدودی فروکش می کند. مازارن که در ابتدا پورتوس و دارتانیان را برای کمک به کرامول به انگلستان فرستاده بود وقتی از خیانت آنها و سعیشان در جهت نجات جان چارلز اول مطلع می شود آن دو را دستگیر می کند. اما با تلاش آتوس و آرامیس هر دوی آنها نجات می یابند و بالاخره مازارن را در شرایطی قرار می دهند تا مجبور شود به درخواست های آنان و ملت فرانسه تن در دهد. با کمک آنها نهصت فلاخن و درگیری در خیابان های پاریس به پایان می رسد و مازارن و آن دوطریش نیز در مقابل خواست ملت تسلیم می شوند. در پایان باز هم چهار دوست از هم جدا می شوند و هر یک به راه خود می رود.
شاید بتوان گفت رمان "بعد از بیست سال" هر چند فراز و نشیب های سه تفنگدار را ندارد ، اما شکوه داستان خیلی بیشتر از سه تفنگدار است. شخصیت هایی که در سه تفنگدار هنوز کامل نبودند حالا به تکامل رسیده اند و شکل گرفته اند. آرامیس جاه طلب و آب زیرکاه ، آتوس جوانمرد و نجیب و پورتوس ساده دل و خوش قلب در سه تفنگدار تا حدودی مبهم مانده بودند. اما در "بعد از بیست سال" خود را نشان می دهند. با این وجود این رمان هنوز کامل نبود و جا برای کامل شدن داشت. همین عاملی شد که دوما سه گانه خود را با "ویکونت دو براژلون" کامل کند.
ویکونت دو براژلون
ویکونت دو براژلون ۱۰ سال بعد از وقایع زمان "بعد از بیست سال" را به نمایش می گذارد. در آغاز داستان لویی چهاردهم جوان را می بینیم که دوران قدرتش کم کم شروع می شود و با مرگ مازارن به اوج خود می رسد. او مشاوران باهوشی مثل کولبر را در کنار خود دارد. از طرفی لویی چهاردهم دشمنانی مثل فوکه ، پیشکار کل دارایی را نیز در مقابل خود دارد. در ابتدای داستان دارتانیان ۵۴ ساله برای مدتی از سپاه تفنگداران سلطنتی کناره می گیرد و تلاش موفقیت آمیزی را برای نشاندن چارلز دوم فرزند پادشاه مخلوع انگلستان بر تخت سلطنت انگلیس آغاز می کند. پس از موفقیت دارتانیان در دزدیدن ژنرال مونک فرمانده ارتش انگلستان و بازگرداندن وی به انگلستان با کمک ارتشی ۳۰ نفره او پول کلانی به جیب می زند و بار دیگر لیاقتش را به همه ثابت می کند.وی در انگلستان با آتوس روبرو می شود که او هم برای سلطنت چارلز دوم تلاش می کند. بعد از آن وی بار دیگر به تفنگداران سلطنتی می پیوندد و با گذراندن ماموریتی موفقیت آمیز و اثبات توانایی اش به لویی چهاردهم خیلی زود فرمانده تفنگداران سلطنتی می شود. او سراغ دوستان قدیمی اش را می گیرد و متوجه می شود که آرامیس به پشتیبانی فوکه برای او کار می کند و پورتوس ساده دل را نیز به دنبال خود کشانده است. داستان "ویکونت دو براژلون" که در ابتدا فقط شیرین کاری های قهرمانان داستان را به تصویر می کشد کم کم جنبه وقایع نگاری تاریخی به خود می گیرد. رول یا همان ویکونت دو براژلون فرزندخوانده آتوس اکنون به سپاه فرانسه پیوسته است و در ارتش شاهزاده کنده می جنگد. لوییز دو لاوالیر معشوقه رول که خدمتکار دربار دوک دورلئان برادر لویی سیزدهم است خیلی زود به پاریس می رود و در آنجا ندیمه دربار لویی چهاردهم می شود. در همانجاست که طی ماجرایی جذاب بین لاوالیر و پادشاه فرانسه رابطه عاشقانه برقرار می شود. رول که بعد از یک مسافرت کوتاه از انگلستان بر می گردد وقتی متوجه این ماجرا می شود با ناامیدی از زندگی دست می کشد و تصمیم می گیرد که همراه یکی از ارتش های فرانسه برای جنگ به شمال آفریقا برود. وی علیرغم مخالفت های آتوس و اطرافیان عازم این جنگ می شود. اما اسرار آمیزترین و جذاب ترین بخش داستان ماجرایی است که از دید برخی مورخین واقعیت داشته است. وجود برادر دو قلوی پادشاه فرانسه به نام فیلیپ که تنها ۵ نفر در فرانسه از این راز مطلع بوده اند ، اما در حال حاضر ۳ نفر از این افراد زنده اند: آرامیس ، ملکه فرانسه و دوشس دوشوروز از نزدیکان ملکه. آرامیس برادر دوقلوی پادشاه را در پس دیوارهای باستیل می یابد و خیلی زود او را از زندان نجات می دهد. وی تصمیم می گیرد فیلیپ را به جای لویی چهاردهم بر تخت سلطنت بنشاند و از شباهت این دو استفاده کند. او در این راه از پورتوس کمک می گیرد و در ابتدا موفق می شود ، اما خیلی زود با اشتباه فوکه ، پیشکار کل دارایی ماجرا لو می رود و لویی چهاردهم واقعی از زندان آغاز می شود. این ماجرا آغازی است برای پایان غم انگیز سه تفنگدار. لویی چهاردهم ارتش خود را به تعقیب آرامیس و پورتوس می فرستد. آن دو به جزیره بل ایل فرار می کنند و جزیره توسط نیروهای لویی چهاردهم محاصره می شود. آرامیس و پورتوس تصمیم می گیرند به اسپانیا فرار کنند. اما در یک درگیری مسلحانه در یکی از غارهای بل ایل پورتوس پس از انفجار غاز و کشتن افراد دشمن زیر سنگ های بل ایل مدفون می شود و آرامیس که برای نخستین بار در زندگی احساس می کند فرسوده و افسرده شده است به تنهایی به اسپانیا می گریزد. در همین هنگام داستان به فرانسه بر می گردد و ما آتوس را می بینیم که از غم دوری رول روز به روز رو به ضعف و پیری می گذارد. بالاخره در یک شب خبر مرگ ویکونت دو براژلون و پورتوس همزمان به آتوس می رسد و وی نیز در همان شب به پورتوس می پیوندد.
در آخرین بخش "ویکونت دو براژلون" دارتانیان در جنگ بین فرانسه و هلند فرماندهی کل نیروهای فرانسوی را از جانب لویی چهاردهم بر عهده می گیرد و در پی شجاعت هایش موفق به دریافت عصای مارشالی می شود. اما درست در هنگامی که دارتانیان نشان مارشال دو فرانس را دریافت می کند توپی از جانب قلعه دشمن در نزدیکی وی به زمین اصابت می کند و دارتانیان کشته می شود. از بین چهار دوست فقط آرامیس زنده می ماند و در آخرین جمله کتاب می خوانیم:
" از چهار جوانمردی که سرگذشت آنها را ذکر کردیم تنها یک کالبد باقی ماند ، چرا که خداوند ارواح آنها را احضار کرده بود"
چیزی که به داستان ابهت بیشتری می بخشد پایان غم انگیز ، اما شکوهمند داستان است. به جرات می توان سه تفنگدار را یکی از قوی ترین شاهکارهای قرن نوزدهم فرانسه دانست. به هر حال حداقل از نظر من کمتر کسی می تواند ادعای نویسندگی کند ، اما سه تفنگدار را نخوانده باشد. روند داستان نه آنقدر کند است که خواننده را خسته کند و نه آنچنان سریع که مصنوعی جلوه کند. طی مدتی سه ماهی که درگیر خواندن این رمان ۱۰ جلدی بودم آنچنان با قهرمانان عجین شده بودم که وقتی جلد ۱۰ را تمام کردم و پایان غم انگیز سه تفنگدار را خواندم دوست داشتم در مرثیه قهرمانان گریه کنم. به هر حال به همه کسانی که این پست را می خوانند پیشنهاد می کنم حداقل یک بار سه تفنگدار را تجربه کنند.
مروری بر انتخابات هشتم ، آنچه شده و آنچه خواهد شد:
مژدگانی که گربه عابد شد...

مژدگانی که گربه عابد شد عابد و زاهد و مسلمانا
شاید بتوان این بیت شعر ساده را مصداق فضایی دانست که در هفته اخیر بر جو سیاسی ایران حاکم شده است. چه بسیارند کاندیداهایی که نه تنها در زندگی شخصی پایبند هیچ یک از اصول اخلاقی نبوده اند ، در رندگی اجتماعی نیز جز کسب منفعت شخصی هدفی را دنبال نمی کرده اند ، با این وجود امروز عابد و زاهد و مسلمان شده اند. چه بسیارند کسانی که امروز از این ظاهرسازی هدفی را جز مزایایی همچون حقوق مادام العمر ، درآمدهای کلان و دور زدن ساده قانون را دنبال نمی کنند. افرادی که تا دیروز نماز خواندن را از بر نبودند امروز ذکرها و دعاهای مختلف را زینت بخش پوسترهای انتخاباتی خود می کنند. آنهایی که دیروز حق همسایه و دوست و آشنای خود را به آسانی ضایع می کردند امروز دم از برادری و برابری همگانی می زنند. اما از همه اسف بارتر تایید صلاحیت شدن این افراد است. تاییدصلاحیت این افراد در شرایطی رخ می دهد که بسیاری از ملتزمین و پایبندان به اصول اخلاقی آه تاسف برمی آورند که آنان را بی صلاحیت دانسته اند. آن هم تنها به جرم این که خواستار پاره ای از اصلاحات بوده اند.
انتخابات یا انتصابات؟
رد صلاحیت های گسترده انتخابات مجلس هشتم که با طیف گسترده ای از اعتراضات روبرو بود مستقیما اردوگاه اصلاح طلبان را نشانه گرفته بود. کار به جایی رسید که در مرحله اول صلاحیت علی اشراقی نیز تایید نشد. ماجرا را به آنجا کشاندند که از جبهه مشارکت در سراسر ایران تنها دو کاندیدا تایید صلاحیت شدند. اما این ردصلاحیت ها نتایجی را نیز به دنبال خود داشت که مهم ترین آنها را بایستی از بین رفتن جریان رقابت های انتخاباتی تا حدود زیادی دانست. شور و نشاطی که قبلا بر انتخابات حاکم بود به دلیل تک حزبی شدن انتخابات عملا از دست رفته است. زیرا امروز اصول گرایان عملا رقیبی برای خود نمی بینند و از پیش جای خود را روی صندلی های سبز بهارستان محکم کرده اند. در پایان این سخن کوتاه باید گفت این انتخابات از پیش تعیین شده است. جایی برای انتخاب باقی نمانده است ، اما مردم می توانند از بین بد و بدتر یکی را برگزینند و بر مسند قدرت نشانند. اما این سوال پیش می آید که: آیا روند انتخابات در جوامع دموکراتیک اینگونه باید باشد؟
یک روز در کانون اصلاح و تربیت کودکان و نوجوانان:
هیچ کس مجرم زاده نمی شود
1- از یک هفته قبل برنامه ریزی کرده بودیم تا امروز توی جمع نوجوانان کانون اصلاح و تربیت باشیم. راستش شور و شوقی که برای تهیه این گزارش داشتیم بیشتر تشویقمان می کرد تا پیگیر گرفتن مجوزی برای تهیه گزارش از وضعیت کانون اصلاح و تربیت کودکان و نوجوانان باشیم. بالاخره روز موعود فرا رسید.
2- نیم ساعت دیگر قرار است به زندان برویم . زندان باید جای جالب ، ولی نه چندان خوشایندی باشد. برای ما و امثال ما که اولین بار پا به چنین محلی می گذارند صحبت کردن با مجرمین از جذابیت خاصی برخوردار است. تمام تنم از این که تا مدت اندکی بعد باید در کجا باشم می لرزد.
3- در زندان که باز می شود باور نمی کنم به کجا آمده ام. قبلا شنیده ام که بچه های کانون اصلاح و تربیت با کوچکترین بهانه ای چاقو می کشند و آدم کشتن برایشان کاری ندارد. از روبرو شدن با واقعیت های تلخ زندگی می ترسم.
4- وقتی وارد اتاق مدیر کانون اصلاح و تربیت کودکان و نوجوانان می شویم استقبال گرم او تا حدودی برایمان آرامش بخش است. خانم شهیدزاده مدیر کانون ما را دعوت به نشستن می کند. طولی نمی کشد که تمام ترسمان فرو می ریزد و گرم صحبت می شویم.
واقعیت تلخ
تلخ است که بعضی واقعیت ها را باور کنیم. تلخ است که باور کنیم نوجوانی با 13 ، 14 سال سن با آن مظلومیت و معصومیت مرتکب قتل شده است. وقتی وارد اتاق می شوند هر اسمی را می توان به آنها اطلاق کرد جز مجرم... خدایا ! چرا باید این بنده های معصومت به قتل محکوم شوند؟ یکی یکی وارد اتاق می شوند و با هم روبوسی می کنیم. همگی بین 13 تا 17 ساله هستند. ناصر.ش ، بهنام . ت و رضا .ش آرا م می نشینند. انگار به جور دنیا عادت دارند. بی تفاوتی خاصی در چشمانشان دیده می شود.
-چطور پایت به اینجا کشیده شد؟
ناصر.ش که هنوز در چهره اش بچگی دیده می شود می گوید: درگیر کشتن یک افغانی مست بوسیله ی تیزی (چاقو) بودیم.
-رفتار پرسنل کانون اصلاح و تربیت چطور است؟
رفتار پرسنل در اینجا بد نیست. آنها هم با ما پایه هستند. با بچه های کانون هم دوست هستیم.
- درس هم می خوانی؟
خیر. ترک تحصیل کرده ام. از تحصیل خوشم نمی آید. برای همین هم یک بار سر معلم را شکسته بودم.
- بعد از خروج از اینجا چکار می کنی؟
دوست دارم شغلی داشته باشم. ولی از شغل هایی که در آن پول نیست خوشم نمی آید. با این حال احساس می کنم روزی که از اینجا آزاد شوم سال بوق است!
بهنام. ت هم می گوید: برخوردها در اینجا با ما خوب است و خوشبختانه از برخوردها راضی هستیم.
- برای آینده ات برنامه ای داری؟
تصمیمم این است که درسم را در آینده ادامه دهم و کار کنم. من به رشته حقوق علاقه دارم.
- جرمت چیست؟
متهم به قتل هستم. دوستانم به من عرق (مشروب) دادند. آنها کسی را کشتند و به گردن من انداختند که باید این اتهام ثابت شود. اما من قاتل نیستم.
- امکانات اینجا چطور است؟
امکانات بسیار خوب است و ما از همه امکانات اینجا استفاده می کنیم. از امکانات ورزشی گرفته تا دینی.
- چه پیامی برای دوستان و هم سن و سالانت داری؟
پیامم این است که به دوستان خود اعتماد نکنند.
رضا . ش که 13 یا 14 ساله است می گوید: دو قتل انجام دادم. اولی بخاطر این بود که معلم نمره کمی به من داده بود و من هم پسرش را کشتم! دومین قتل هم این بود که یک افغانی را الکی بدون دلیل کشتم.اما الان پشیمانم. آمدن من به اینجا اشتباه بود و اگر روزی آزاد شوم به سر کار می روم. مخصوصا دوست دارم مکانیک خودرو شوم.
محمود.ش که او هم متهم به قتل است و آنطور که مسئولین کانون اصلاح و تربیت می گویند خیلی درسخوان است می گوید: برای سرقت از نمایندگی شرکت ایران خودرو رفته بودیم. ما دهان نگهبان شرکت را بستیم و بعدا معلوم شود که او خفه شده است.
- اینجا اوقاتت را چطور می گذرانی؟
من درسم را در اینجا هم می خوانم و به رایانه هم خیلی علاقه دارم.
- پیامت برای هم سن و سالان چیست؟
به همه نوجوانان می خواهم بگویم به دوستان خود اعتماد نکنند. آینده فقط در درس خواندن است.
مصطفی. ا هم می گوید: به جرم دزدیدن ضبط خودرو به اینجا آمدم و علت آمدنم دوستان ناباب بود. از اینجا که بیرون بروم سر کار می روم. چون به کار برق خودرو خیلی علاقه دارم. اما فعلا مدت 20 روز است که بلاتکلیف هستم.
شرایط کار در خارج از کانون اصلاح و تربیت
از شهیدزاده ، مدیر کانون اصلاح و تربیت کودکان و نوجوانان استان فارس می پرسم: واقعا کانون اصلاح و تربیت آنجور که اسمش نشان می دهد تا چه اندازه ای در اصلاح و تربیت رفتار نوجوانان موثر است؟
وی در پاسخ به این سوال می گوید: بخشی از افرادی که از کانون اصلاح و تربیت کودکان و نوجوانان خارج می شوند زندگی سالمی را در جامعه از سر می گیرند. نگهداری در کانون اصلاح و تربیت برای برخی از بچه ها می تواند مثبت باشد. بطوری که بچه ها در دوران نگاهداری با کمک روانشناس و مددکار می توانند بر برخی از مشکلات خود غلبه کنند ، لیکن کانون عملا پس از نگاهداری کنترلی بر محیط اقتصادی اجتماعی بچه ها ندارد ، چرا که محیط زندگی ، پدر و مادر ، محله و دیگر عوامل قابل تغییر نمی باشد. این افراد دوباره بر می گردند به همان محیطی که قبلا در آن زندگی می کردند. با این وجود برای اکثر بچه هایی که اینجا بودند کانون اصلاح و تربیت مفید بوده است.
امیری ، دیگر مسئول کانون اصلاح و تربیت هم می گوید: بخشی از بچه هایی که به اینجا می آیند اصلا پدر و مادر ندارند و نیاز دارند پشتیبانی شوند. وی با بیان این مطلب می افزاید: اینجا دانش آموزان از مقطع نهضت سواد آموزی و دبیرستان فعالیت تحصیلی داشته باشند و با هماهنگی هایی که با آموزش و پرورش انجام شده است این افراد امتحان می دهند و حتی مدرک دیپلم را در کانون اصلاح و تربیت می گیرند. امیری ادامه می دهد:کانون اصلاح و تربیت محلی است برای نگهداری نوجوانان مجرم و بازگشت آنان به جامعه ، منتهی نوجوانی که از کانون اصلاح و تربیت آزاد می شود و پدر و مادر و سرپرست ندارد بالاخره یکسری تشکلاتی بایستی متولی او باشد. این فرد اگر در خیابان ها رها شود هیچ کاری هم که نکند بالاخره بعنوان ولگرد در خیابان ها دستگیر می شود و او را به اینجا برمی گردانند. می پرسم: با این حساب اینجور که شما می گویید پس فردی که از کانون اصلاح و تربیت آزاد می شود هیچ آینده ای در خارج از زندان ندارد؟
امیری می گوید: بعضی از آنها آینده خوبی دارند. در کانون اصلاح و تربیت با هماهنگی سازمان آموزش فنی و حرفه ای ما منبت کاری ، لوله کشی ، جوشکاری و کامپیوتر را به دانش آموزان آموزش می دهیم. همچنین با همکاری چند مجمع خیرین با یک مربی قرآن ، برای آموزش به دانش آموزان مکاتبه شده است . در اینجا به دانش آموزان مدرک فنی و حرفه ای داده می شود تا دیپلم کارودانش را بگیرند و زمانی که آزاد شدند حتی بتوانند در دانشگاه شرکت کنند.
خانم شهیدزاده ، مدیر کانون هم می گوید: بسیاری از بچه ها بر اثر جرایم اتفاقی و خشم ناگهانی و آنی به اینجا کشیده می شوند و طبیعتا وقتی که برمی گردند هیچ تفاوتی با دانش آموزان عادی ندارند. می پرسم: سابقه رفتن به زندان روی زندگی اجتماعی این بچه ها تاثیر منفی ندارد؟ آیا بعدا هنگام کنکور و یا استخدام برایشان سوء سابقه محسوب نمی شود؟
وی می گوید: نگهداری در کانون اصلاح و تربیت برای این افراد سابقه محسوب نمی شود. یعنی قانون این فرصت را به بچه های زیر 18 سال داده است که اگر برای یک مدت به کانون اصلاح و تربیت می آیند بعدا دوباره زندگی سالمی را از سر بگیرند.
امیری نیز می گوید: ما دو گروه در اینجا داریم. ممکن است بچه هایی که می آیند افراد متشخصی باشند و مثلا بر اثر یک تصادف اینجا بیایند. ولی برخی از آنها هم بی سرپرست هستند و پدر و مادرهای آنها فوت کرده و یا مطلقه هستند. این افراد وقتی آزاد می شوند باید جایی برای نگهداری شان وجود داشته باشد. می پرسم: اینجا بین بچه ها درگیری پیش نمی آید؟
شهیدزاده می گوید: حتی در مدرسه هم که محلی برای کسب علم است بچه ها با هم دعوا می کنند. ولی اینئجا چون روی بچه ها کار می شود درگیری کمتر است. اینجا خیلی به ندرت این مسائل اتفاق می افتد. وی می افزاید: ما در اینجا مددکار و روانشناس داریم. روانشناس ما می کوشد که مشکلات بچه ها را بشناسد و در صورتی که مشکل بزرگی باشد با روانپزشک در میان نهاده می شود. وی همنچنین با بیان این که بیشتر بچه هایی که اینجا می آیند از اقشار کم درآمد جامعه هستند می افزاید: ما برای بچه هایی که بار اول می کوشیم با آوردن کفیل توسط خانواده ها بچه ها را آزاد کنیم و برای این کار با خانواده ها هماهنگی انجام می دهیم تا آنها برای آزادی بچه ها تلاش کنند. وی اضافه می کند: قانون ما برای بچه ها رافت بیشتری دارد. ولی بیشتر بچه هایی که اینجا می آیند به شکل در تعارض با قانون درمی آیند. با این وجود من به شما می گویم که واقعا مرز مییان این بچه ها و بچه هایی که در خانه به سر می برند مرزی بسیار باریک است و این بچه ها به راحتی می توانند جابجا شوند. وی می افزاید: بسیاری از بچه ها با همکاری انجمن های خیریه مردم نهاد آزاد می شوند و میانگین حضور بچه ها در اینجا 29 روز است.
ریشه جرم در آموزش و پرورش
شهیدزاده می گوید: در ریشه یابی عمیق جرایم عوامل مختلفی وجود دارد. از عوامل اجتماعی فرهنگی گرفته تا عوامل اقتصادی . وی می افزاید: مشکل اساسی تر این بچه ها آموزش و پرورش است. آموزش و پرورش ذهن ها را از فورمول های ریاضی و فیزیک و شیمی پر می کند ، ولی کمتر کسی از بچه ها مهارت کنترل خشم را در مدرسه یاد می گیرد. وی با بیان این که بیشترین جرایم بچه های کانون اصلاح و تربیت ایراد ضرب و جرح و سرقت است می گوید: اغلب بچه هخای اینجا فقیر هستند ، ولی نمی توان گفت فقر عامل انجام هر کاری است. با این وجود فقر هم تا حدودی تاثیر گذار است. وقتی بچه ایذ ببیند هیچ امکان تفریحی و هیچ لذتی در زندگی برای او وجود ندارد خود را با بچه های دیگر مقایسه می کند و آن وقت است که دست به رفتارهای خطرناک می زند.
امشب با یکی از دوستان داشتیم توی پارک سر کوچه مان قدم می زدیم و یک گارد ویژه نیروی انتظامی هم برای مبارزه با دختران و پسران خطرناک و تروریستی که با هم قدم می زنند ایستاده بودند. خلاصه ما داشتیم رد می شدیم که یکی از این پلیس ها که توجهش به ما جلب شده بود جلو آمد و گفت: شما دو تا اینجا چکار می کنین؟ ...
بی اختیار گفتم: سرکار ، نکنه می خواین امنیت اجتماعی مونو ارتقا بدین؟
پلیسه که نزدیک ۳۰ سالی سن داشت خندید و گفت : نه بابا ، مگه پلیسا دل ندارن؟...
بعد پرسید کلاس چندمی؟ گفتم اول دبیرستان. دوستم هم گفت پیش دانشگاهی را تمام کرده و منتظر کنکور است.
متوجه شدیم که این مامور نیروی انتظامی اهل بوشهر است و یکسالی است که شاید از غم نان در نیروی انتظامی کار می کند و به جوانهای مردم گیر می دهد! گرم صحبت شدیم و دوستم گفت: متاسفانه پلیس ها بخاطر بعضی کارهای نیروی انتظامی بدنام شده اند.
کمی که صحبت کردیم پلیسه که مدتی بود بی کار مونده بود چند تا از همکاراش رو صدا کرد و با چند تا فحش رکیک گفت: آهای فلان فلان شده ها چرا عین کبریت بی خطر وایسادین؟ خوب جندتا ماشینو بگردین که اقلا یه کاری کرده باشین. بی کار نمونین..
بعد هم خودش خداحافظی کرد و رفت. گفتیم بعضی ها از غم نداری به چه کارهایی می افتند!

