تبليغاتX
سروشنامه
اینجا برای خودم می نویسم

غروب که میشه دلوم از غصه میخواد بپکه ، اخلاقُم میشه عینهو سگ. به خودُم میگم برم یه پری تو خیابونا بخورم یه ی خورده ای دلُم واز بسه  ، زنگ می زنم به رفیقُم میگمش "عصری نمیوی بیرون؟"
میگه "برو عامو حوصله داریا ، مَی تو خودت زندگی نداری؟"
میگم "عامو بی بیرون حوصله تم سر جاش میاد..."
میگه" ول کو سر شبی ، فعلا یه ی جوییم نمیشه برِی ای کارا..."
میگم "به درک سیا ، اصاً میخوام که صد سال سیا نیوی."
جِنگی لباسامه می پوشم ، کیفُمو میندازم کولُم را (راه) میافتم تو ای خیابونا. ووی عامو اَی بدونی چه خبره چارروی ملّوصدرا... جوی سوزن انداختن نیس که... عجب چیوییَ م رد می شن قدرت خدا... به قول آقام "فتبارک الله احسن الخالقین".
(محض مزاح گفتم ، میَ نه استغفرالله! ما و ای حرفا؟)
سینما سعدی که دیگه نگو! غلغه ن... همیطو پیاده میرم تا چاررا خیرات ، تا کافه شکوفه، همو جویی که همیشه با «ع» میویم یخ در بهشت میخوریم. یه ی نگویی به مغازه میاندازم ، یخ در بهشتو رِ تو دلُم سبک سنگین می کنم می بینم نه ، تـَــنویی نَمیچسبه.
از پارامونت میاندازم ستاد ، از اونجو فلکه گاز ، اطلسی ، دسّ آخرم چارروی حافظیه. دلُم میخواد برم یه جویی ، پامه بـــذارم تو آب جوق برِی خودُم برم تو عالم هپروت. نَمی دونم برم حافظیه یا باغ ملی. فکرشه که می کنم می بینم حافظیه دنج تره ، تازه باغ ملی یه ی خورده ای دلگیره بدتر حال آدمه می گیره.
یه جوی پرت و پلویی پیدو می کنم. کفشُمو درمیارم ، آبو حسابی خُنُکه.
میگم " خدا! ایطو که نمیشه...."
میگه (نَمیدونم میگه یا نَمیگه ، شایدم خودُم دارم الکی از خودُم میسازم) " خب به من چه؟"
میگم "خب خیر سرت یه کاری بُکُن ، مثلا خدا هستی."
میگه" میگی چکارت کنم؟"
میگم "اَی بدونی اوضا چقد خرابه... خراب اندرخراب!"
میگه "عیب نداره ، یه خورده یی اذیت میشی هیکلت میاد..."
میگم" خدا! ای بود رسم معرفتت...؟"
میگه....
نَمی دونم چی چی میگه... دو تٌو دختر سانتی مانتال از جلوُم رد میشن ، یه نگوییم می کنن می بینن انگو دیونا دارم با خودُم حرف می زنم. آبیو در گوش صورتیو یه چیزی میگه یه نگوی دیگه ییم می کنن هر هر می خندن.
میگم "بفرمو ، می بینی چه اوضوی اَلی شده؟"
دیگه جوابُمو نَمیده. آخر شب انگو جنازه میرسم خونه ، رختخوابُمو پهن می کنم ، به خودم میگم "ای زندگیو که دیگه زندگی نَمیشه ، همو بهتر که کپه مرگمونو بذاریم".
خب من دیگه بگیرم بکپم ، فردو هم سر عمر روز خدان...

توضیح: یه ی وَخ فِک نَکنین اینا که نوشتم واقعی بودا ، عامو مَن آدم سالمی هستم!

  | لینک  | 

۱- همینطوری با معلم  دینی مان شاخ تو شاخ شدم ، سر مسائل مسخره اعتقادی. نمی خواستم اینطوری بشود ، خودش از روز اول هی بهم گیر داد اعصابم را به هم ریخت ، آخر سر مجبور شدم جواب گنده ای تحویلش بدهم. راستش معلم دینی مان از آن آدم هایی است که ما شیرازی ها بهشان می گوییم "خلویی" ، و معنی کامل این کلمه را هم فقط خودمان درک می کنیم. خدا به داد من برسد با آقای "ک" تا آخر سال!
۲- آقای "ح"معلم "آرایه"مان هم نسبتا آدم باحالی است. یک آدم خیلی متین ، موقر و باادب که اگر کسی متلکی چیزی سر کلاسش بپراند ، یکی از آن جواب های کلفت فجیع تحویل طرف می دهد ، طوری که خودش از رو برود.
۳- آقای "م" معلم ادبیات ، برای من سمبل خونسردی و کلاس است ، با آن سامسونت آهنی سنگینش! خیلی راحت سر کلاس می آید ، درسش را می دهد ، از بچه ها سوال می کند و اگر کسی درس نخوانده باشد یک نگاه عاقل اندر سفیهی توی چشم های طرف می اندازد که یکجورهایی یعنی "بدبخت ، تو هیچی نمیشی!"
۴- آقای "ح" دبیر عربی ، کلاس هایش از دور برای خندیدن خوش است! گاهی وسط درس برای این که مثلا بچه ها خسته نشوند ، جوکی ، لطیفه ای چیز بی مزه ای تعریف می کند ، ما هم که خب کشته مرده خنده هستیم ، همینطوری الکی و تا حدودی هم برای وزنه برداری می زنیم زیر خنده و گاهی محض خنده بیشتر برای آقای معلم کف می زنیم! همین مسخره بازی ها خودش بقیه بچه ها را هم می خنداند و خلاصه اوضاع باحالی راه می افتد.
۵- دیروز بالاخره تصمیم گرفتم عضو کتابخانه مدرسه بشوم ، و شدم. رفتم طبقه بالا ، برگه دان را باز کردم و لیست دور و درازی دیدم از توپ ترین کتاب هایی که عمری دنبالشان بودم و دستم نمی رسید: "مادر" ماکسیم گورکی ، "درخت انجیر معابد" و "دیدار" از احمد محمود ، "جنگ شکر در کوبا" از ژان پل سارتر ، "طاعون" کامو و "خاطرات یک موتورسیکلت". ذوقمرگ شده بودم ، دلم می خواست کتابخانه مدرسه را یکجا ببلعم. برای دست گرمی فعلا مجموعه داستان "دیدار" احمد محمود را گرفتم تا بعد.
۶-  یکی از بچه های کلاسمان دارد زن می گیرد ، همینطور همینطوری! اولش من و حمید جریان را باور نمی کردیم ، بعد که همولایتی هایش هم این را گفتند کم کم توانستیم قضیه را هضم کنیم! ظاهرا توی ولایت این ها یک رسمی است که از همین سن ، دختر و پسر شیرینی خورده هم می شوند ، حلقه عقد توی انگشت شان می رود و دو سه سال دیگر رسما عروسی شان است.
خدا از این توفیق ها به همه نمی دهد!
۷- شاید مسخره باشد ، ولی یک احساسی به من می گوید این شرایط به قول آقای عضو "سخت و زیان آور" زیاد طول نخواهد کشید.

پی نوشت: این شب هایم با "باران" می گذرد و "اوس یارولی" و "مائده" و نوذر توی کوچه پس کوچه های داغ آبادان. بعدا بیشتر درباره اش می نویسم.

  | لینک  | 

1- کی گفته دخترها موجودات دوست داشتنی جالبی هستند؟ دیروز یک خانم معلم زمخت آمد سر کلاسمان ، از آنها که از همه قیافه شان ققط یک مقنعه مشکی می بینی که حالت را به هم می زند. در کلاس که باز شد و آمد تو ، حسابی خورد توی ذوق همه بچه ها ، به خصوص آنهایی که منتظر یک موجود دوست داشتنی خیلی خوب بودند ، چون هیکل زمختی وارد کلاس شد که داخل مانتو گشادی پیچیده شده بود و مقنعه اش به راحتی تا کمرش می رسید! فقط یک کلاس از ما بزرگتر بود ، پارسال المپیاد ادبیات مدال طلا آورده بود ، حالا آمده بود مثلا به ما درس بدهد و از این مزخرفات.
خانم معلم "بسم الله" غلیظی گفت ، شروع کرد به خالی کردن محتویات مغزش روی وایت برد ، و توضیح دادن همه کتاب هایی که خودش عین خر نشسته بود خوانده بود و سطر به سطرشان را از بیخ حفظ کرده بود. اما جالب اینجا که خانم معلم خجالتی تشریف داشت و رویش نمی شد توی صورت پسرها نگاه کند ، برای همین موقع حرف زدن عین آدمهای لوچ نگاه سقف می کرد تا مبادا چشمهایش به گناه آلوده شود! دو سه نفری هم که به سرشان زد وسط کلاس ابراز وجودی بکنند و حرفی بزنند با ماژیک محکم کوبید به تخته ، که تلویحا یعنی "خفه"!
پروردگارا ، چقدر این موجود نفرت برانگیر بود ، چطور می شد تا آخر سال با این ثامیه فیل کش کلاس نداشتیم؟

  2- از سر عفیف آباد که می گذشتم ، نگاهی انداختم به طبقه بالای ساختمان 555 ، دیدم تابلوهای بزرگ روزنامه هنوز سر جایشان هستند. به این فکر کردم که اگر الان مثلا 4 روز پیش بود ، به جای نگاه کردن و حسرت خوردن ، پله های ساختمان را با عجله می رفتم بالا ، نفس نفس زنان خودم را می رساندم به اتاق سردبیر ، خوش و بشی و می نشستم پای کارم ،شاید تا آخرهای شب ، و البته آخرش با یک خستگی لذتبخش خاصی برمی گشتم خانه ، راضی از این که نتیجه کار خوب از آب درآمده است و فردا صبح ، از دیدن محصول کاری که برایش وقت و انرژی گذاشته ام و گذاشته ایم ، روی کیوسک ها لذت خواهم برد. یعنی همه چیز تمام شده؟
بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که نه ، تازه اول راهیم. گیرم که این یک شکست باشد ، گیرم که روزنامه توقیف شده باشد ، گیرم که اصلا بیکار باشیم ، واقعا همه چیز تمام شده؟ پس آن عشق همیشگی کجا می رود ، عشقی که با زندگی ماها عجین شده ، و یک دم ولمان نمی کند...؟ شرافتمان چطور ، گیرم که خانه نشین باشیم ، شرافتمان هم خانه نشین می شود؟

3- یک بار دیگر به طبقه چهارم ساختمان نگاه کردم ، راهم را کشیدم و رفتم ، آفتاب ملایم پاییزی یک لذت خاصی دارد. از یکی از کافی شاپ های سر راهم بستنی گنده ای خریدم ، و در حالی که داشتم خنکی بستنی را مزمزه می کردم به راهم ادامه دادم. بعد یادم افتاد که یک عالمه کتاب و فیلم توی خانه پشت دستم دارم که مدتهاست دارند گوشه اتاقم خاک می خورند ، و چقدر این مدت دلم می خواست فرصتی داشتم برای خواندن ، برای فکر کردن به زندگیم ، به دور و بری ها و به آینده...
یک حس عجیبی داشتم ، حس این که همیشه زندگی دوست داشتنی های تازه ای با خودش دارد ، و همیشه راه برای یک کار جدید باز است ، برای رسیدن به یک تجربه تازه... هنوز خیلی چیزها مانده که باید مزمزه شان کنم.

پی نوشت: خب ، فعلا که بیکارم. شاید این روزها بیشتر اینجا بنویسم...

  | لینک  | 

یک نفر می گفت چیزهای دوست داشتنی عمرشان خیلی کوتاه است ، از پریشب تا حالا بیشتر دارم به مفهوم حرفش پی می برم. خب ، دارم سعی می کنم دوباره به تنها بودنم عادت کنم. فعلا همین!

  | لینک  | 

۱- من از پاییز خوشم نمی آید. ولی زمستان را از یک جهت هایی خیلی دوست دارم. دیشب با ف نشسته بودیم یک جایی و درباره زمستان حرف می زدیم. درباره این که قدم زدن توی شب های سرد زمستان چقدر باحال است ، با آن تیپ خاص زمستانی اش: بارانی بلند ، با آن کلاه قدیمی لبه دار که موهای خیست از زیرش بیرون زده و افتاده روی پیشانی ات. یکجور تریپ روشنفکری خاص ، یک چیزی توی مایه های آلبر کامو:

 ۲- ع.ن از فردا دوباره راه می افتد دنبال زندگیش در پایتخت ،  تا تنها کاری که از من بر می آید این باشد که از از ته قلبم آرزو کنم خوشبخت باشد. چقدر دیدن خوشبختی آدمها لذتبخش است...

 ۳- وقتی آدم کار جدیدی را شروع می کند ، یک حس خاص  خیلی مثبتی دارد. حسی که هر روز ظهر راه به راه و ناهارنخورده از مدرسه می کشاندت به ساختمان ۵۵۵ ، و ساعت ها می گیردت به کار کردن. این روزها دارم کارهای جدیدی می کنم ، فکر کنم نتیجه اش به زودی معلوم شود.

 

پ.ن: نگاه کن من از ستاره سوختم/ لبالب از ستارگان تب شدم/ چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل/ ستاره چین برکه های شب شدم...

  | لینک  |