صدای زنگ موبایلم اعصابم را خط خطی می کند!
عمدا ساعت زنگ دارش را کوک کرده ام! ساعت 9 جلسه دارم ، برای همین امروز باید زودتر از همیشه بلند شوم.
جالب است ، خودم ساعت را کوک می کنم و اعصاب خودم خورد می شود! روزگاری رسیده که ملت ، خودشان اعصاب خودشان را داغون می کنند!
جرات ندارم پتو را کنار بزنم ، از بس سرد است این هوای لعنتی!
آرام آرام نوک انگشتانم را از زیر پتو در می آورم…
ووی! چقدر این هوا یخ زده است!
یک بار دیگر با احتیاط امتحان می کنم ، جراتم بیشتر می شود و مچ پایم را از زیر پتو بیرون می کشم.
کم کم کار به زانوها و بعد بالاتنه ام می رسد و حالا دیگر از پتو و از رختخواب خبری نیست!
آه افسوسی می کشم… چقدر زیر پتو کیف داشت!
ته دلم آرزویی می کنم ؛ آرزو می کنم الان منشی ام زنگ بزند و از کنسل شدن جلسه خبر بدهد.
اما این آرزو، فقط در حد همان آرزو می ماند.
کمد به هم ریخته ام ، با همه لباس ها حالا جلو چشمم است. توی فکرم از بین این همه
لباس به هم ریخته کدام را انتخاب کنم! بالاخره تصمیمم را می گیرم: کت و شلوار مشکی با پیراهن راه راه سفید و آبی ام ، فعلا بهترین گزینه است.
باید عجله کنم. ساعت 8 و نیم شده! هیئت مدیره کارخانه منتظرم هستند.
به سرعت از پله ها پایین می روم. توی هال ، مثل همیشه هیچکس منتظرم نیست تا صبح بخیر بگوید.
پسرم الان دانشگاه است. خانم هم رفته ، با چند تا از دوستانش قرار داشت. میز دراز صبحانه ، نامرتب و به هم ریخته است!
پر از ظرف های خالی تخم مرغ و فنجان هایی که هنوز ته مانده چای را در خود دارند! صندلی ها کج و معوج دور میز چیده شده اند.
از خیر صبحانه می گذرم. باید زودتر برسم ، مثل همیشه!
همیشه ی خدا تکلیف من همین است ، باید برسم ، برسم ، برسم! هنوز نمی دانم کجا؟ انگار همیشه دنبال چیزی دویده ام ، شاید دنبال یک سراب!
وارد پارکینگ که می شوم ، اعصابم از همیشه بیشتر به هم می ریزد!
طبق معمول ، خانم ، ماشینم را برداشته و رفته...
خیالی نیست! سوار ماشین زنم می شوم. پشت پژو 206 سفیدش می نشینم. در پارکینگ اتوماتیک است ، با فشار دادن یک دکمه ، باز و بسته می شود.
باز ساعتم را نگاه می کنم: 8 و 45 دقیقه... خدایا! باید برسم!
پایم را روی گاز می گذارم ، خوشبختانه کوچه ها خلوت هستند ، اما به خیابان که میرسم آه از نهادم بر می آید!
ترافیک وحشتناک است! دستم را تکیه گاه کله ام می کنم و پشت فرمان لم می دهم. به لطف باد کولر ، از این آفتاب داغ اعصاب خورد کن چیزی حالیم نیست!
ترافیک ، آرام آرام جلو می رود. انگار این اعصاب من است که لای چرخ های ماشین ها له می شود!
آرام ، آرام ، آرام... کند و دیوانه کننده! مثل آدمی که یکدفعه خلاصش نمی کنند ، زجرکشش می کنند. با چاقو آرام آرام زجرش می دهند و دردش را طولانی می کنند. مثل سوزنی که آرام آرام روی بدنه یک ماشین کشیده می شود ، و صدای کر کننده اش که تن آدم را می لرزاند ، قطع نمی شود.
حالا پشت چراغ قرمز گیر کرده ام! توی این گیر و دار رسیدن ، چراغ قرمز ها همیشه کشنده بوده اند!
چراغ که سبز می شود ، پایم را می گذارم روی گاز و می گازانم...
سرعتم که بیشتر می شود ، اعصابم آرام می گیرد. یک قدم به رسیدن نزدیک تر شده ام! کم کم از مرکز شهر دورتر می شوم. کارخانه آسفالت ، جایی خارج از شهر است. شهر پیش چشم هایم کمرنگ و کمرنگ تر می شود و دور و برم با صفاتر...
انگار نقاش طبیعت ، قلم مویش را دستش گرفته ، رنگ های سبز و زرد را قاطی هم کرده و تا می توانسته با بی قیدی و بی خیالی این اطراف را رنگ زده!
اینجا مثل شهر نیست! هیچ چیز نظم ندارد! هیچ چیز به قاعده نیست! هیچ چیز سر جایش نیست! اینجا همه چیز ول شده اند!
یک طرف چمن است و یک طرف زردی خوشه های گندم ، اما این وسط گلهای آفتابگردان با بی قیدی سرهایشان را یک وجب بلند کرده اند.
مطابق معمول ، دربان ، با احترامی آمیخته به ترس سلام می کند و درها باز می شوند. پژو 206 را در حیاط پارک میکنم.
ساعتم را نگاه می کنم: اوخ اوخ! بیست دقیقه ای دیر شده!
پله ها را به سرعت بالا می روم. حس می کنم پله ها با من غریبه هستند. انگار نه انگار ، در و دیوار این کارخانه ، همه و همه متعلق به منند...
در که باز می شود ، قیافه های شاکی و عصبانی اعضای هیئت مدیره را می بینم که بر و بر نگاهم می کنند.
حرفهایشان تکراری است. مثل همیشه به من گوشزد می کنند که: ناسلامتی من مدیر کارخانه هستم و نباید دیرتر از همه حضور داشته باشم و از این چرت و پرت ها!
بعد وارد بحث اصلی می شوند. مباحث احمقانه همیشگی: معاونم می گوید که الان یک ماه است هیچ شرکتی با ما قرارداد نبسته ، بعد خبر می دهد که گروهی از کارگران برای اعتراض به عقب افتادن حقوقشان ، اعتصاب کرده اند و بعد با نگرانی احمقانه ای می گوید که کارها خوابیده و از این حرفها!
چشم به چشم هایشان می دوزم! یکجور بلاهت خنده دار! منتظر پاسخگویی من هستند!
برای چند لحظه آرزو می کردم مدیر کارخانه نبودم تا چند تا حرف رکیک آبدار بارشان میکردم! راستی الان چند وقت است فحش نداده ام؟ چند وقت است سر کسی داد نزده ام؟ چند وقت است دق دلی ام را سر آنهایی که زجرکشم می کنند خالی نکرده ام؟ آخ چقدر دلم میخواست مدیر کارخانه نبودم ، آنوقت اینقدر مودبانه رفتار نمی کردم!
من هم جواب های همیشگی را می دهم: این که بر اساس هماهنگی های انجام شده ، به زودی با چند شرکت مهم قرارداد خواهیم بست ، این که حقوق معوقه کارگران خیلی زود پرداخت خواهد شد ، این که در آینده نزدیک چه برنامه هایی را داریم و چنین کرده ایم و چنان کرده ایم که همه اش دروغ محض است!
خودم بهتر از همه می دانم چقدر وضع خراب است!
با اعصابی داغون تر از همیشه ، با تک تک اعضای هیئت مدیره به گرمی دست می دهم و تک تک آنها قول های مساعدی از من می گیرند.
از در اتاق که بیرون می روم ، آه می کشم ، آهی به وسعت تمام دنیا!
تازه بعد از صبح تا حالا چشمم به منشیم می افتد. بهش سلام می کنم ، با خجالت میگوید: ببخشید ، من سلام کرده بودم ، صبح سرتون شلوغ بود نشنیدین...
یک دنیا خجالت می کشم! آنهم از کی؟ از یک دختر جوان که نصف من سنش نیست!
منشی ، دختر خیلی قشنگی نیست ، یعنی قیافه اش توی چشم نمی آید. اما خب ، نمی دانم چرا ، حس خوشایندی ته دلم ایجاد می کند.
کمتر دیده ام حرف بزند. نه این که کم حرف باشد ، اما خب ، بالاخره من هم جای او بودم رویم نمی شد یا اصلا جرات نمی کردم ، با رئیسم که زمین تا آسمان با من فاصله دارد حرف بزنم...او کجا و من کجا؟!
تا ظهر پشت میزم نشسته ام و همانطور که کارهایم را انجام می دهم ، زیرچشمی منشی را می پایم.
نماینده های طرف های قراردادهایمان مراجعه می کنند. با لحنی مودبانه تا می توانند لیچار بار کارخانه آسفالت و هیئت مدیره و صاحب کارخانه می کنند. همگی میخواهند من را ببینند و وقتی شخصا می بینمشان ، مودبانه از من می خواهند پول هایشان را پس بدهم! انگار دارند با یک دزد حرف می زنند!
هر کلامی که از دهانهایشان در می آید ، انگار کاردی ته قلب من بیچاره می کشند!
ظهر که می شود ، آهی می کشم که معلوم نیست از خوشحالی است یا از ناراحتی!شاید هم هردو! از ناراحتی برای قراردادهای به هم خورده و از خوشحالی این که بالاخره موقتا از شر یک مشت احمق خلاص شده ام!
وای! دوباره موقع ناهار شده و ماتم گرفته ام! خیلی وقت است از روی ناچاری هر روز غذای آماده می خورم و حالا دیگر حالم از هرچی پیتزا و همبرگر است به هم می خورد! با حسودی ، منشی ام را نگاه می کنم که ظرف غذایش را از کیفش درمی آورد.
خورشت قیمه دارد. دهانم بدجوری آب افتاده و خیره شده ام به منشی ام!
یکهوی متوجه من می شود که دارم خیره خیره نگاهش میکنم! دستپاچه می شود. شاید برای این که حرفی زده باشد و این سکوت یخ زده را بشکند می گوید:
بفرمایید ، چند لقمه بخورید...
اهل تعارف نیستم! از خدایم هست! برای همین هم قبول می کنم. یک بشقاب برای خودم برمی دارم و کمی از خورشت قیمه برای خودم می کشم. مزه اش که زیردندانم می رود ، بدجوری کیف می کنم. به جرات می گویم چندماه است که اینطور کیف نکرده بودم: «به! چه خوشمزه است! کی اینجور درست کرده؟»
منشی ام با لپ های پر می گوید: «دستپخت مامانمه! تازه کجاشو دیدین؟ قورمه سبزیش حرف نداره!»
اسم قورمه سبزی که می آید ، حال و هوای دیگری پیدا می کنم. انگار بوی قورمه سبزی ریه هایم را پر کرده است! وای! قورمه سبزی!
یادم به بچگی ام میافتم! یادش بخیر ، آن وقت ها که بچه بودیم! شش تا خواهر و برادر بودیم ، مامان که قورمه سبزی درست می کرد ، چه کیفی داشت وقتی همه مان دور سفره می نشستیم! هنوز هم قورمه سبزی های مامان خوب یادم مانده!
با حسرت می گویم:«میشه یه روز من هم مزه قورمه سبزی مامان شما رو بچشم؟»
سرخ می شود: «شما رو سر ما جا دارین ، اگه بیاین ، خونه ، خونه خودتونه...»
خنده ام می گیرد! تصور روزی را می کنم که من رئیس کارخانه ، پای سفره قورمه سبزی مادر منشی کارخانه ام بشینم!
***
در را که باز می کنم ، می بینم پسرم مثل همیشه پای ماهواره نشسته ، خدا میداند چه آشغال هایی نگاه می کند. تا من می رسم ، زود کانال را عوض می کند...
خیال می کند من اینقدر احمقم که ندانم چکار می کند!
سلام می کنم. لب های پسرم کمی می جنبند و کلمه ای را زمزمه می کنند. خدا میداند، شاید آن کلمه «سلام» باشد.
«مامان کجاست؟»
«با یکی از دوستاش بیرونه. هنوز نیومده.»
خیلی برایم غیرعادی نیست. اصلا منتظرهمین جواب بودم...
لباسهایم را از تنم می کنم و پرت می کنم توی کمدم! معمولا این ساعت ها ، خوش ترین ساعتهای شبانه روز من هستند. وقتی می خوابم ، انگار بار همه دنیا از روی شانه هایم برداشته می شود...
این موقع معمولا می زنم به در بی خیالی! هیچ چیز شیرین تر از خواب نیست! دنیا حالا برایم نرم شده است ، نرم نرم نرم... دیگر نه از هیئت مدیره احمق خبری هست ، نه از طلبکارها و نه از این کارخانه لعنتی!
توی خواب قورمه سبزی می بینم!
***
توی اتاق کارم نشسته ام ، پشت میز پت و پهنم که نصف اتاق جا می گیرد...
فنجان قهوه را آرام به لب هایم نزدیک می کنم. گرمای مطبوعی دارد. تلفن زنگ می زند. منشی بر می دارد: «بله ، بفرمایید...»
منشی چند دقیقه ای با یاروی پشت تلفن حرف می زند: «بله ، چشم ، حتما به ایشون میگم...»
بعد از چند دقیقه ، منشی وارد اتاقم می شود: «آقای .... زنگ زدن ، گفتن منتظر هستن چک پنجاه میلیونیشون وصول بشه...»
تمام تنم می لرزد: « گفتن اگه تا فردا صبح ساعت 8 ، مبلغ به حسابشون واریز نشه ، شکایت قانونی می کنن...»
شکایت قانونی! خودم را پشت میله های زندان مجسم می کنم! وای ! پس آبرویم چی می شود؟ آبرو ، آبرو ، آبرو...
دنیا دور سرم گیج می رود ، پیش چشم هایم سیاه می شود ، کم کم دیگر هیچ چیز از این دنیای لعنتی نمی فهمم...
چشمهایم را که باز می کنم ، چشمهای منشی را می بینم که با نگرانی خاصی به من خیره شده است... برایم آب قند هم می زند. آب قند را مزه مزه می کنم. خدایا! چه چشمهای مهربانی دارد! از نگرانی این چشمها لذت می برم ، چقدر وقت بود ندیده بودم کسی برای من نگران باشد...
این چشم ها ، من را یاد قورمه سبزی می اندازند! چقدر وقت است قورمه سبزی نخورده ام! از اول ازدواجم تا امروز یک بار شده مزه قورمه سبزی را بچشم؟
***
این بار واقعا بوی قورمه سبزی را زیر دماغم حس میکنم!
اینجا خانه خانم منشی است، قرارشده من امروز دستپخت مادرش را بچشم! خانه شان هرچند کوچک است ، اما خب ، خوبی اش به این است که فضای خالی توی این خانه حس نمی شود!
بر عکس خانه ما ، آنقدر بزرگ بود که هر کاریش می کردی ، باز انگار یک چیزی کم داشت! آخرین مراحل واگذاری کارخانه ام این روزها در حال انجام است! دلم برای مدیر جدید کارخانه می سوزد! حالا او باید زندگی سابق من را با همه مصیبت هایش تحمل کند!
کارخانه را فروختم و با پولش از شر همه قرض و قوله ها راحت شدم.
رن و بچه ام هم که تحمل این وضع را نداشتند ول کردند رفتند! من هم مانعشان نشدم. گفتم: به درک! هرجا خواستین برین.
حس عجیبی دارم ، انگار دیگر قرار نیست به جایی برسم... یعنی هیچوقت قرار نبود برسم...
عادت کرده بودم به جای این که فشنگی های مسیر را ببینم ، به مقصد لعنتی فکر کنم! مقصدی که اصلا وجود نداشت!
حالا من پای سفره نشسته ام ، چقدر کیف می دهد وقتی آدم اینقدر سبک باشد! قورمه سبزی که وسط سفره پهن می شود ، عشق دنیا را می کنم!
نوشته شده توسط سروش در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 8:35 موضوع | لینک ثابت

حاکمیت کمونیستی شوروی در قرن بیستم و
وقایع جنگ سرد ، همیشه بهانه ای خوب بوده است برای داستان پردازی نویسندگان
آمریکایی.
این نویسندگان ، غالبا با استفاده از
قوه تخیل خود ، داستانهای مهیجی از روسیه کمونیستی ، و پرده آهنین آن می ساختند.
بسیاری از این داستان ها ، ماجرای زندگی جاسوس هایی بود که برای انجام عملیات
جاسوسی از شوروی به آمریکا یا از آمریکا به شوروی اعزام می شدند.
گروهی از نویسندگان روسی ، در آثار خود
از حاکمیت مارکسیستی دفاع می کردند ، اما بسیاری نویسندگان آزادی خواه ، مخالفت
خود را با کمونیسم به جرات بیان می کردند.
یکی از این نویسندگان که با آثار خود ،
با بیانی طنزآلود دیکتاتوری شوروی را به چالش کشید ، جرج اورول بود.
جرج اورول با نگارش رمان های "قلعه
حیوانات" و "1984" به شدت به مخالفت با کمونیسم برخاست.
"قلعه حیوانات" ، انقلاب 1917
شوروی و وقایع بعد از آن را به تمسخر می گیرد.
این اثر ، بر خلاف بسیاری از آثاری که
در آن زمان در وصف پرده آهنین و جنگ سرد نگاشته می شدند ، به طور مستقیم کوچکترین
اشاره ای به مسائل سیاسی جهان قرن بیستم ندارد ، بلکه شخصیت های سیاسی جهان را در
قالب حیوانات یک مزرعه ، به تصویر می کشد.
ماجراهای این رمان ، از جایی آغاز می
شود که گروهی از حیوانات یک مزرعه ، تصمیم به شورش علیه صاحب مزرعه می گیرند.
آغاز کننده این شورش ، خوک پیری است که
سال ها در مزرعه زندگی کرده ، و از ظلم صاحب مرزعه در حق حیوانات ناراضی است. او
حیوانات مزرعه را جمع می کند و با بیان شعارهایی ، آنها را تشویق به قیام علیه
آقای جونز صاحب مزرعه می نماید.
حیوانات مزرعه آقای جونز ، خواهان
برابری هستند. آنها از این که کار کنند و محصول کارشان به صاحب مزرعه تعلق بگیرد
خسته شده اند.
بالاخره یک روز ، وقتی حیوانات برای مدت
زیادی گرسنه مانده اند ، از همه چیز خسته می شوند و دست به شورش دسته جمعی می
زنند.
در این میان ، تنها حیوانی که نسبت به
قیام حیوانات بی تفاوت است ، بنجامین ، الاغ مزرعه است که تنها جمله ای که همیشه
می گوید این است که: عمر خرها دراز است!
شاید بتوان گفت نویسنده تصویر خودش را
در قالب بنجامین منعکس کرده است. بنجامین ، با دیدی بی تفاوت به زندگی نگاه می کند
و عقیده دارد که چه حیوانات برده انسان باشند و چه نباشند ، باز تا آخر عمر باید
زندگی شان را با بدبختی بگذرانند.
بعد از بیرون راندن آقای جونز ، بنا بر
این می شود که خوک ها مدیریت مزرعه را بر عهده بگیرند. حیوانات مزرعه آقای جونز که
حالا آن را قلعه حیوانات نامیده اند ، برای خود قوانینی را تصویب می کنند و شعار
"چهار پا خوب ، دوپا بد" را به عنوان مهم ترین آرمان شان قبول می کنند.
بر اساس قوانین قلعه حیوانات ، هیچ
حیوانی حق ندارد روی دو پا بایستد ، از مشروبات الکلی استفاده کند ، لباس بپوشد یا
روی تختخواب بخوابد.
آنها این قوانین را "قوانین
حیوانگری" می خوانند.
بعد از شورش ، خوک ها مدیریت مزرعه را
بر عهده می گیرند و بقیه حیوانات وظیفه انجام کارها را می پذیرند. در ابتدا همه
چیز به خوبی پیش می رود. ظاهرا حیوانات مزرعه با هم برابرند.
اما یکی از خوکهای مزرعه به نام
"ناپلئون" کودتا می کند و خودش را پیشوای حیوانات می نامد! ناپلئون چهار
سگ هار را در اطراف خود جمع می کند و بقیه حیوانات را می ترساند.
کم کم حیوانات احمق مزرعه ، به خود می
قبولانند که ناپلئون پیشوای آنهاست و حرف ناپلئون همیشه درست است. اما وضعیت مزرعه
روز به روز وخیم تر ، و حاکمیت ناپلئون ، دیکتاتور مآبانه تر می شود.
انسان ها چند بار تلاش می کنند به مزرعه
حمله کرده و آن را دوباره تسخیر کنند. اما حیوانات با تمام وجود مقاومت می کنند.
ناپلئون ، هر حیوانی را که کوچکترین خطایی مرتکب می شود به آسانی می کشد.
به مرور زمان ، او حتی قوانینی را که در
ابتدا توسط خود حیوانات تصویب شده بود زیر پا می گذارد ، روی به مشروب خواری می
آورد ، خودش و نوچه هایش با هم در خانه سابق آقای جونز زندگی می کنند و به خودش
مدال درجه یک و درجه دو حیوانگری را اعطا می کند.
حیوانات مزرعه ، حتی بیشتر از وقتی که
تحت فرمان انسان ها بودند کار می کنند و بیشتر سختی می شوند و وقتی پیر می شوند ،
به سلاخ خانه های شهر فروخته می شوند.
به مرور ، فرامین هفت گانه حیوانگری جای
خودش را به یک قانون می دهند: "همه برابرند ، ولی بعضی برابرترند."
قلعه حیوانات ، زمانی به پایان می رسد
که دیگر خوک ها از انسان ها قابل تمایز نیستند ، چرا که اخلاق انسانگری را جایگزین
حیوانگری خود کرده اند. شعار حیوانات تغییر می کند: "چهارپا خوب ، دو پا
بهتر!"
قیام حیوانات بر علیه آقای جونز ، همان
قیام مردم روسیه بر علیه تزار است که با لحنی کنایه آمیز بیان می شود.
جرج اورول ، به خوبی شعارهای برابری
خواهانه کمونیست ها را به تمسخر گرفته است.
قلعه حیوانات ، از سویی کمدی ، و از سوی دیگر تراژدی دیکتاتوری حیوانی است.
نوشته شده توسط سروش در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 11:11 موضوع نقد کتاب | لینک ثابت
۱- این خبر را بخوانید:
| مديريت آموزش و پرورش شهرستان ايلام: دانش آموز بي انضباط به مدرسه اي خارج از محل زندگي منتقل مي شود مديريت آموزش و پرورش شهرستان ايلام اظهار داشت: در صورت بي انضباطي در مدرسه شخص خاطي براي تحصيل به مدرسه اي خارج از محل زندگي خود فرستاده مي شود. |
|
به گزارش خبرگزاري پانا، "حقيقت" ضمن بيان اين مطلب نبودن قوانين سخت انضباطي با تكذيب اين موضوع و عمل نكردن به آن را از سوي مسئولين مدارس عامل اين امر دانست . |
خیلی جالب است! تا حالا فکر می کردیم تبعید فقط خاص آدم های سیاسیه! حواسمون باشه ، دیگر شیر نشیم شاخ تو شاخ ناظم بشیم ، برگه پاسحنامه آزمون علمی رو سفید تحویل ندیم!
۲- اخبار تلویزیون را نگاه می کنم: گوینده می گوید:
ملت ایران بار دیگر صدای خودش را به گوش جهانیان رساند.
می زنم شبکه های ماهواره ای:
گوینده با لحن داغ و پرهیجانش می گوید: صدای شما ، صدای آمریکا!
خودمان هم آخر نفهمیدیم صدایمان از کجا بلند می شود! اصلا تا حالا شده صدایمان از گلو بیرون بیاید؟ راستش هرچقدر نگاه می کنم می بینم صدایمان هیچ وقت درنیامده ، اما همیشه صدایمان را درآورده اند.
نوشته شده توسط سروش در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت
یکی از دوست هایم همیشه تاکید داشت ، آدم برای این که خلاق بماند باید همیشه کودک درونش را زنده نگه دارد...
امشب که یاد حرف هایش افتادم ، حسابی رفتم توی فکر!
میدونی توی فکر چی؟
توی فکر کودکی ام ، که خیلی راحت از دستش دادم!
اوخ اوخ! امشب بعد از مدت ها اولین بار است که از ته قلبم ، دق دلی ام را سر این وبلاگ خالی میکنم! آره! هیچ وقت لذت بچه بودن رو نچشیدم!هیچوقت نتونستم با همسن و سالام بازی کنم!
یادش بخیر، اون وقتها که کلاس اول ابتدایی بودم ، وقتی همه همکلاسی هام فوتبال بازی می کردن... بازیم خوب نبود! خیلی دوست داشتم به منم توپو پاس بدن ، ولی هیچ کس نمیخواست توپو به یه بازیکن بی عرضه پاس بده ! حق هم داشتن! همیشه دروازه بان بودم! همیشه هم گل می خوردم و بعدش بد و بیراه های بچه ها بود که چپ و راست نثارم می شد...
بعد از یه مدت از ورزش و به خصوص فوتبال متنفر شدم!
همیشه تنها بودم! میدونی بهترین دوستم چی بود؟ دستگاه آتاری دستی ام که به تلویزیون وصل میشد و تا برمیگشتم خونه می رفتم سراغش ...
این تنهایی ادامه داشت ، همیشه ادامه داشت...
به دلم موند یه بار شیرینی بازی کردن با بقیه دوستام بره زیر دندونم...
هیچ کس نبود تا هر وقت خواستیم با هم بخندیم ، با هم گریه کنیم ... هر وقت غمگین میشم سرمو بزارم رو شونه ش ، های های گریه کنم... همیشه تو آرزوی یه دوست بودم!
می دونی بعد چی شد؟
من تبدیل شدم به اینی که هستم!
یه آدم جدی که هیچوقت احساساتش رو بروز نمی ده ، چون کسی نیست حرفاشو بشنوه...
این حرفا خیلی وقت بود به دلم مونده بود...
راستش دو سه هفته است که یه حس خیلی بد بهم دست داده! تا حالا شده از خودت ، از چیزی که هستی بدت بیاد؟ من اینجور آدمی شده ام! به چی افتخار کنم؟ به این که همیشه جدی ، تو خودم بودم؟ به این که هیچوقت با هیچکی درست و حسابی حرف نزدم؟
دو سه روز پیش یه نفر بهم گفت: تو چقدر سرد و بی روحی! فرت و فرت کارتو می کنی و میری!
حق هم داشت... نمی دونست چقدر حرف نگفته و چقدر اشک های نریخته دارم، برای همین فکر کرده بود من بی احساسم...
آخ آخ ! چقدر بده که آدم تنهاست...
نوشته شده توسط سروش در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت
این روزها استعدادهای عجیب و غریب روزنامه نگاری دارند به طرزی کاملا خفن ، یکی یکی شکوفا می شوند!
تعجب نکنید! تحقیقات نشان داده به طور معمول ۳ مورد از هر ۵ مورد خواهرهای آدمهای دارای نفوذ در مطبوعات ، استعدادهای بزرگی در روزنامه نگاری از آب در می آیند!
شکوفا شدن این استعدادهای نهفته معمولا از نوشتن مطالب کم و بیش شر و ور شبیه به انشا ، آغاز می شود. در مراحل بعدی این افراد ، به مرور جوگیر شده ، و تازه کشف می کنند که بله ، اصلا مادرزادی روزنامه نگار به دنیا آمده اند!
با پیدایش این نوابغ در عرصه مطبوعات از بین همان خواهرهای آدم های بانفوذ ، می توان با دیدی امیدوارانه به عرصه مطبوعات کشور نگریست.
پی نوشت: مدتی است که متوجه توانایی عجیب خواهر ۸ ساله ام در نوشتن شده ام! برای همین هم تصمیم گرفته ام خواهرم را به عرصه روزنامه نگاری وارد کنم! فکر می کنم با توجه به شرایط آسان روزنامه نگار شدن توی این دور و زمانه ، بعید نیست ظرف مدت کوتاهی به عنوان یک نابغه مطبوعاتی جدید ، به جهانیان شناسانده شود!
نوشته شده توسط سروش در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

می گویند سروش همان جبرئیل است ، فرشته خوش خبری که کارش بشارت دادن است. این اسم همیشه برایم مقدس بوده و هست ، شاید برای همین هم بود که اسم این وبلاگ را "سروشنامه" گذاشتم.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY