حافظ مي فرمايد "غلام همت آنم كه زير چرخ كبود/ ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است"
فكر مي كنم دلبسته شدن ذاتي بشر باشد. اما ترجيح مي دهم به چيزي -يا چيزهايي- دلبسته شوم كه ارزشش را داشته باشند. اين چند وقته حس مي كنم دارم به اين صفحه - و سر زدن آدمها ، و نظر گذاشتن هايشان- دلبسته مي شوم.
اين است كه ترجيح مي دهم همينجا پرونده ي همه ي يادداشت هاي اين سال هايم را ببندم و تمامش كنم. آدم اگر هر از چند وقتي يك بار ، ذهن خودش را پالايش نكند آلوده مي شود.
بيشتر از اين حرفي ندارم.
تمام.
پ.ن: www.sorooshnaame.blogfa.com

نوشته شده توسط سروش در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390
در سايه روشن غروب ، به دنبال انفجار مي گردم.
چه حماقتي! مرگ خودم را در روز روشن مي طلبم!

نوشته شده توسط سروش در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390
|
چیست دوست داشتن؟ - هرگز نفهميدم!-
تنها لحظه هاي گنگي را به ياد مي آورد ، كه از فكر يك لبخند - به كمرنگي ابري در دوردست ترين نقطه ي آسمان- خيابان هاي شهر را بي وقفه مي دويد - نفس زنان ، نه خسته-
چيست دوست داشتن؟ - كاش مي فهميدم!-
- نشئه ي لب هايي كه هرگز نخواهي بوسيد ، و سرمست زلف هايي كه دوردست ، در باد ميچرخند-
پ.ن: دي گله اي ز طره اش كردم و از سر فسوس/ گفت كه اين سياه كج گوش به من نمي كند

نوشته شده توسط سروش در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390
|
مي شود تمام عمر را عشق ورزيد؟
- مي شود خوشبخت بود؟-

نوشته شده توسط سروش در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390
|
پارسايي بود كه بامدادان ، به نان جوي قناعت مي كرد ، و آنگاه در سكوت زجرناك خورشيد به عبادت مي نشست - تنها- و غروب ، در سرخي خورشيد سر بر خاك مي نهاد ، و مي مُرد.
و آنگاه دوباره بامدادان پارسا متولد مي شد - در تابش بي وقفه ي خورشيد- و تكه نان تلخي و نيايشي و غروبي كه از راه مي رسيد ، و دوباره مي مُرد.
يك روز مُرد ، و ديگر سر از خاك برنداشت.

نوشته شده توسط سروش در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390
|