تبليغاتX
سروشنامه
جمعه دوازدهم تیر 1388
به هرآن کجا که باشد/ به جز این سرا ، سرایم
کلا شهر تهران همیشه برای من یک جنبه نوستالژیک خاصی داشته ، خیابان هایش ، شلوغی خاص خودش ،یا اصلا جنب و جوشی که دارد. شاید دو هفته پیش فکرش را هم نمی کردم که تمام برنامه های یک مسافرت چند روزه اینقدر سریع ردیف شود ، از همه ی دردسرهایش گرفته تا مایه اش ، که معجزه آسا عین برق جور شد ، تا چند روزی را با یک دوست در آغوش این کعبه ی آمالم ، این شهر کثیف دوست داشتنی بگذرانم.  اصلا نفهمیدیم چطوری ، ولی پشت سر پایتخت ، برنامه ی تبریز را چیدیم و جلفا را ، این شهر ارمنی نشین مرزی که اتفاقا خیلی شهر آرام و تر و تمیزی هم هست. "الله اعلم" ، شاید فرصتی شد از آنجا کامنتینگ این خانه ی کوچک مجازی را هم چک کنم ،یا اگر شد پستی هم بگذارم. پس پیشاپیش خدانگهدار تا اطلاع ثانوی ، زیاده عرضی نیست... 
سه شنبه نهم تیر 1388
همینطوری
با همه خستگی هایم ، دلم هوس کرده دوباره بچه بشوم، مثل آن وقت ها. خودم باشم ، یعنی مجبور نباشم عین احمق ها هی دروغ به خورد خودم و بقیه بدهم. حیف که مثل آن سالها نیستم که اشکم دم مشک باشد ، وگرنه همینطوری یکهوی می زدم زیر گریه ، اینطوری بود که مابین هق هق هایم غرولندکنان می گفتم: " آخه هیشکی منو دوش نداله!"

توضیح واضحات:آدم مشکل داری نیستم ، فقط از سر خستگی مزخرفات بالا را نوشتم ، به دل نگیرید.

یکشنبه هفتم تیر 1388
زیر بارون...

۲۹خرداد ۱۳۸۸
چهارشنبه سوم تیر 1388
جنایت بزرگ
هیچ جنایتی توی این دنیا سخیف تر از بچه دار شدن نیست. حالا هر انگیزه ای می خواهد داشته باشد، یکی دلش حیوانی خانگی می خواهد ، حوصله اش سر رفته ، برای عوض کردن زندگیش هم که شده باید آدم جدیدی بسازد ، یکی می خواهد موجود شریف و مفیدی به جامعه اضافه کند ، دیگری از ترس و چشم هم چشمی فامیل و آشنا هم که شده دست به همین جنایت می زند ، و بدتر از همه این ها بعضی هم هستند که در جریان لذتی کوتاه ، وسط های کار حساب  کتاب از دستشان در می رود و قربانی جدیدی به دنیا هدیه می کنند.
وجه اشتراک همه ی این حالت ها یکی است: موجود بدبختی ، باید زندگی فلاکت باری را که پدرانش پیشتر تجربه کرده اند از سر بگیرد و به رسم نانوشته ی نسل های پیشین به ساز دنیا هر جور شده برقصد. نه این که فلاکت فقط فقر و مرض و فحشا و هزار درد و بلای دیگر باشد. نه ، همین که تنها باشی ، خسته باشی ، نگرانی بکشی ، عاشق باشی ، آرام نگیری ، خودش یک جور فلاکت است که همه ی ما محکومیم به تحملش.
البته زندگی کلهم تلخ هم نیست و اتفاقا خیلی وقت ها لذتبخش می شود، ولی خب به هر حال نبودن و درگیر نشدنش خیلی راحت تر از بودن است. برای همین هم هست که فکر می کنم پدر یا مادر شدن چه بخاطر لذت شخصی باشد ، چه قراردادهای اجتماعی و چه هر انگیزه ی دیگری ، یکجور خودخواهی و بالاتر از آن یک جنایت خیلی بزرگ است.
وحشتناک ترین قسمت کار اما اینجاست که آدمها معمولا بعد از پدر و مادر شدنشان هم ، بخاطر همین خودخواهی ذاتی اجازه نمی دهند آدم های جدید راه خودشان را ادامه بدهند و زندگیشان را آنطوری که دوست دارند بسازند. هر اسمی به مذاق شان خوش تر آمد روی بچه هایشان می گذراند ، سعی می کنند  ارزش ها و اعتقادات و سنت های خودشان را به این نسل جدید تحمیل کنند ، و نهایتا بچه هایشان را به همان مسیر کهنه ی اجدادی هدایت کنند تا فلاکت مثل یک میراث به نسل های بعدی برسد.
 البته این را هم بنویسم که بخاطر همین جنایت بزرگ است که نسل بشر تا امروز تداوم داشته و یحتمل قرار هم نیست به این زودی ها منقرض بشود.
با همه اینها هیچوقت برایم مهم نبوده که نسل آدم ها بعد از من قرار هست ادامه داشته باشد یا نه ، اقلا برای من هیچ چیز از این مهم تر  نیست که اگر قرار است یک ثانیه که نه ، یک میلیاردم ثانیه ی دیگر هم زنده باشم ، عمیقا حالش را ببرم ، فقط همین. 

پی نوشت: این پست را که داشتم می نوشتم همینطوری یادم افتاد به کتاب "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" فالاچی ، که اتفاقا بی ربط به موضوع بالا هم نیست و مضمونی آنارشیستی دارد. بخاطر همین بی قیدی است که همیشه نوشته های فالاچی را دوست داشته ام و دارم.

پی نوشت ۲: حدود ده-دوازده روز پیش زیر تیتر "چرا موسوی" حرفهایی گفتم که کاری به درست یا غلط بودنشان ندارم ، اما امشب اتفاقی چشمم خورد به بند آخرش و پیش بینی هایی که آن روزها کرده بودم و انگار امروز دارد درست از آب در می آید. پیشنهاد می کنم حوصله داشتید نگاه مختصری به پاراگراف آخر آن پست داشته باشید.

پی نوشت۳ (برای ساناز که احتمالا از بدقولی هایم حسابی کفری شده) : نه صفحه ی یاهو بالا می آید نه میبو ، دو سه باری هم که به زور آنلاین شدم نبودی ، فعلا فقط هینقدر می توانم بنویسم که اوضاع روبراه است، سعیم را می کنم امشب دوباره on باشم.

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
بی خیالی
ساعت از یک نصفه شب گذشته ،بی خوابی زده به سرم ، کمتر پیش آمده انقدر عصبی باشم. منظورم از عصبی یکجور احساس خیلی متفاوت است ، یعنی وقتی به معنی واقعی کلمه اعصابت داغون است ، و هر چی زور می زنی اشکت در نمی آید که آرام بگیرد ، و هیچ آدمی هم دم دستت نیست که از خودت بدبخت تر و مظلوم تر باشد تا  بگیری کتکش بزنی عقده هایت خالی شود ، و تازه اگر هم دستت برسد وقتی زل بزنی به چشمهایش و مظلومیتش را از تهشان بخوانی ، ته دلت بدجوری می لرزد ، طوری که جای کتک زدنش دوست داری تنگ بگیریش در آغوشت و به جای هر دوتایتان گریه کنی...
زده ام به سیم بی خیالی ، خیلی وقت است ، یعنی دارم عادت می کنم ، ولی گاهی که به عمقش نگاه می کنم می بینم من بی خیال نشده ام ، فقط همه ی این مدت خودم را زده بودم به بی خیالی. شاید خودم را گول می زدم ، شاید بقیه را ، مثل این است که یک زخم کاری خورده باشی ، بعد تلاش کنی به خودت ثابت کنی که "درد ندارد" ،یا "اصلا دردش برایم مهم نیست" ، ولی درد ذره ذره وجودت را می سوزاند. بگذریم که این نیز بگذرد ، وای بر ما...